آبلوموف

آخرین مطالب

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

گیلانِ جان

چهارشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۷، ۰۲:۳۵ ب.ظ

شمال برایم در گیلان خلاصه می شود و تمام! حتی از اصفهان خودمان بیشتر دوستش دارم و به هر راهی سعی می کنم اینجا را برای خودم گیلان کنم. اما خب زندگی همیشه مطابق میل آدمی پیش نمی رود و چهارسالی است میان من و این قشنگی فاصله افتاده و صد افسوس...
گیلان و رشت فصل ندارد و در هر زمان که بروی، دلبری می کند و حالت را خوب اما امان از بهار گیلان... 
سبزینگی و رنگی بازارهای محلی و رطوبت و لهجه های قشنگ شان و بوی های هیجان انگیز. اصلا دلت می خواهد مدام در خیابان ها بچرخی و کیف کنی.

این روزها عجیب دلم یاد میدان شهرداری قشنگ و صومعه سرا افتاده و هی حواسم پرت می شود آن جا .  دلم می خواست بهار رشت بودم و همه ی تلخی های 97 را می شستم. اما اینجا میان چهارباغ نشسته ام و نوروزخوانی احمد عاشور پور گوش می کنم و  کائنات را می طلبم که امسال تمام شود این فاصله و دوری و امیدوارم به بهار رشت برسم.
ای شما ساکنین رشت و گیلان، خانوم آسوکای نازنین مخصوصا، کلی خوش به حالت رشت بودن و کیف کنید.

98 همه مان پر از رنگ و هیجان و خوشی

  • زهرا طلائی

عیدی محبوب من

دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۷، ۰۵:۵۸ ب.ظ
این روزها به جای عیدی برای دوستانم نامه می نویسم  همراه با کتاب و  تا الان از خوشحالی‌شان حالم خوب شده اما گاهی ته دلم می‌گیرد که خودم سهمی در نامه گرفتن‌ها ندارم.
دلم می‌خواهد به جای هر عیدی، کلی نامه‌های دست‌نویس بگیرم.

  • زهرا طلائی

من در آینده

يكشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ب.ظ
خودم را هنگام پیری تصور می کنم.
عادت کرده ام هر روز صبح را با تصویر میدان شهرداری از پنجره و صدای سونات مهتاب شروع کنم.
 پختن شیرینی روزانه و رسیدگی به باغچه ی خانگی و گل ها که تمام می شود، به سراغ بازی با کلمات می روم. هنوز هم غرق شدن در دنیای کلمات و ترجمه مثل روز اول برایم پر از شگفتی است. ترجمه ی ادبیات شگفت انگیز کودک و نوجوان روحم را تازه می کند و هیچ چیزی به اندازه ترجمه این متون حالم را خوب نمی کند.
هر طرف خانه ام پر از رنگ و نقشی از یک طرف دنیاست و هنوز مثل کولی ها پر از رنگ و دست آویز و کتاب ها و فولکس نارنجی تنها همدمم.
روزهای  زوج به مدرسه ام می روم؛ با بچه ها کتاب می خوانیم، ساز می زنیم، آشپزی می کنیم و در کنارش کمی درس از دنیای آدم بزرگ ها و فکر میکنم تنها چیزی که به دردشان نمی خورد، همین کتاب های درسی خشک است.
 و احتمالا یک روز وقتی که تصنیف مرغ دل پخش می شود، روی صندلی ام با کتاب هزارو یک شب چشمانم بسته می شود. فنجان قهوه نیم خورده و شیرینی کشمشی و روح کولی که پر می کشد.





پ.ن: ممنون از خانوم دایناسور عزیزم
  • زهرا طلائی

تاسیان

سه شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۷، ۱۰:۲۹ ب.ظ

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود
مثلِ امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پُر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید؛
«زود بر خواهد گشت.»
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمینِ دلِ آن کودکِ خُرد
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
آه ای واژه ی شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم، آه
هـ الف سایه (هوشنگ ابتهاج)

  • زهرا طلائی

رویای مکرر

جمعه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۷، ۰۲:۳۸ ب.ظ

سوار قطار قدیمی بودم که من تنها مسافرش بودم و مقصد نامعلوم بود.

تمام قطار بوی چوب و پرتقال سوخته می‌داد و صدای عود محزونی همه جا را پر کرده بود.

در مسیر پر از سبزینگی بود و مه آنقدر زیاد بود که می‌توانستی دستت را دراز کنی و ابرها را لمس کنی و بارانی که نرم می‌ریخت.

در خواب چشمانم را می‌بستم و بعد میدان شهرداری بودم؛ صبح زود بود انگار و صدای ویلون‌سل...


  • زهرا طلائی

گم شدن کلمات

سه شنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۷، ۰۴:۲۳ ب.ظ
هر کلمه عطر و رنگ خاص خود را دارد و لذت کشف راز کلمات، من را عاشق دنیای عجیب و شگفت‌انگیز آن‌ها کرد و کلمات بهترین دوستانم بوده‌اند و هستند.
این روزها انگار اما با هم قهر کرده‌ایم و از ذهنم فراری شده‌اند، ساعت‌ها زل می‌زنم به کاغذ اما قرار نیست بیایند.این مسئله وحشت زده‌ام کرده و نمی‌دانم برای حل‌اش چه کنم. حتی موقع کتاب خواندن هم نمی‌فهمم.
کاش بر می‌گشتند.

پ.ن: وبلاگ بعضی‌ها را که می‌خوانم هوس حذف وبلاگ به سرم میزند.
  • زهرا طلائی

امشب دختری می‌میرد

جمعه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۷، ۱۰:۲۰ ب.ظ
برای مردن لازم نیست قلبت از کار بیفته و بدنت سرد بشه؛ وقتی رویا و آرزو و خیالاتت خاکستری میشه و می‌سوزه، می‌میری.
خیال می‌کردم یه روز همه‌چیز خوب میشه و رنگ‌ها بر می‌گردند اما خیال خام بود و هیچوقت نشد حالا بیست و یک سال حسرت و خاطرات خاکستری...
کاش قبل از پدر و مادر شدن از آدم‌بزرگ‌‌ها امتحان صلاحیت می‌گرفتند



  • زهرا طلائی

من از بهار می‌ترسم

جمعه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۷، ۰۲:۱۴ ب.ظ

اسفند و هیاهو‌اش را به بهار ترجیح می‌دهم؛ همیشه همینطور بوده. 

هرچقدر اسفند با شلوغی‌اش و ذوق آدم‌ها حالم را خوب می‌کند، بهار غمگینم می‌کند؛ غمگینم می‌کند چون می‌ترسم از سیر سریع روزها، از تلاش‌های ناکام و وجود عبث خودم.

بهار یک حالت آبلوموف‌وار و خلسه و افسردگی به وجودم سرازیر می‌کند و اسفند امیدوارم می‌کند به بودن و پیش رفتن، مفید بودن و زنده شدن.

از بهار پیش‌رو و بهم خوردن برنامه‌هایم می‌ترسم

  • زهرا طلائی

قصه ی من و وبلاگ

چهارشنبه, ۸ اسفند ۱۳۹۷، ۱۱:۱۴ ق.ظ

وبلاگ نویسی از 15 سالگی و بلاگفا برایم شروع شد. آن روزها باشوق بیشتر و منتظم تر می نوشتم، به وبلاگ امیدوارتر بودم اما بلاگفا که آرشیو پنج ساله ام را بلعید، قید وبلاگ را زدم و حذف کردم. سال اول دانشگاه دوباره برگشتم به بلاگفا و نوشتم اما باز هم آنقدر مشکل داشت که دوسال بیشتر ادامه ندادم و در همه ی این مدت حس می کردم نمی توانم با بیان ارتباط برقرار کنم.

دلتنگی برای وبلاگ چند ماه وادارم کرد پناه بیاورم به بیان؛ آنقدر هم سخت نبود و بلکه کلی آدم دوست داشتنی به دنیایم اضافه کرد. هرچند این روزها کج دار و مریز پیش می رود و زیاد نمی نویسم اما هنوز وبلاگ نویسی بخش بزرگی از خاطراتم است. 

دیشب که رزولوشن های 98 را می نوشتم، جدی وبلاگ نوشتن را جزو اول های لیستم قرار دادم و برایش برنامه ها دارم.

همه ی شمایی که اینجا را می خوانید، خوشحالم و ممنونم از بودنتان و نظرهایتان.

  • زهرا طلائی

رویای پرواز

دوشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۳۲ ب.ظ

Image result for jenny meilihove illustration


jenny meilihove

  • موافقین ۸ مخالفین ۰
  • ۰۶ اسفند ۹۷ ، ۱۲:۳۲
  • زهرا طلائی