من از این دنیا چی می خوام ( پست ثابتِ موقت)

نامه های دست نویس همیشه برایم مقدس بوده اند و هنوز شگفت زده ام می کنند، هرچند در طول عمرم ازین دست نامه ها زیاد نداشته ام.
اما این روزهایی که رنگ خستگی و ملال گرفته اند، بیشتر از همیشه مشتاق دریافت نامه های دست نویس و صمیمانه هستم.
شاید نامه دریافت کردم.
  • zahra TA
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

تنهایی یعنی چه

تنهایی یعنی وقتی خانم منشی می‌گوید نوبت بعدی با یک همراه بیا، تو خیره شوی به دیوار و هیچکس را پیدا نکنی تا همراهت شود.

تنهایی یعنی وقتی امروز توی مطب از ضعف نمی‌توانستم بایستم و در برابر اصرار منشی که می‌گفت زنگ بزن کسی دنبالت بیاید، سر تکان دادم که حالم خوب است و همراه ندارم؛و بعد به سرعت بیرون زدم تا نبینم افسوسش را.

تنهایی همیشه بد نیست اما جایی غلطش خیلی درد دارد.

  • zahra TA
  • دوشنبه ۱۹ آذر ۹۷

این ارشد لعنتی

فکر نمی‌کردم ارشد خواندن اینطور من را از همه چیز محروم کند یا شاید منم که مدیریت سخت است برایم و همه چیز را نصفه رها کرده ام.
نوشتن و وبلاگ خوانی و ترجمه و کتاب و سینما و همه چیز را.
دلم بیش تر از همیشه برای نوشتن تنگ شده و کمتر وقتی برایش دارم میان این دغدغه ‌‌‌ها.
کاش حداقل آخرش خوب تمام شود.
چیزی برایم بنویسید لطفاً
  • zahra TA
  • يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷

برای یار نیامده

شونا سلام، خوبی؟

حالا که نیستی، نامه نوشتن تنها کاری است که می‌توانم بکنم تا بخوانی روزی. دیروزدر چهارباغ قدم می‌زدم و به تو فکر می‌کردم و به نبودنت که غم دارد. نمی‌دانم الان کجای عالمی اما هر روز که بیدار می‌شوم، به کارهایی فکر می‌کنم که دوست دارم با هم تجربه کنیم. عجیب شاید باشند اما سخت نه. 

مثلاً پابه‌پای من چهارباغ تا کلیسا را بیایی و باهم کتابفروشی آقای سپاهانی برویم، من عتیقه محبوبم توی مغازه اسحاق را نشان بدهم، درخت محبوبم را.  

وسط خیابان خواجه پطروس بشینیم و گاتا بخوریم و تو برایم ابتهاج بخوانی.

 من عاشق رنگ و بوی طبیعتم و یک روز جمعه برویم تره‌بار خرید. اینجا برایم خیلی هیجان انگیز است.

دوست دارم باهم برویم تیمچه و من وسط آبی‌ها و در اعماق تاریخ ببوسمت. شونا، من آرایش های عجیب غریب و عشوه های دخترانه مدرن را بلد نیستم اما به جایش می‌توانم بهترین شیرینی‌هایم را برای تو بپرزم، رنگی و به سمت خودم هیجان‌زده ات کنم و دوستت داشته باشم و تو مخاطب تمام ترجمه‌ها و نوشته‌هایم باشی. هر روز کولی وار و رها باشم و بخندم و ببوسمت.

شونا جایت خالی است تا جامدادی جدید خال خالی‌ام را نشانت بدهم و از شوق کشف چنار قدیمی توی کوالالامپور بگویم و از آرزویم برای داشتن روباه قرمز.

من اینجا وسط آبی‌های مسجد شاه منتظرت هستم تا بیایی و شگفت زده ام کنی پس لطفاً قبل از اینکه دیر شود، بیا.


  • zahra TA
  • شنبه ۱۰ آذر ۹۷

من یک افسرده

هر روز این صفحه را باز می کردم تا بنویسم ولی هیچ کدام  به سرانجامی نمی رسید و نصفه رها میشد. منی که همیشه با نوشتن و دنیای واژه ها آرام بودم  حالا از واژه ها می ترسیدم. اما خب امشب بلاخره وسوسه شدم این را منتشر کنم.
زیاد از افسردگی شنیده بودم و همیشه فکر می کردم من هیچوقت دچار نمی شوم اما خب از آن چیزی که فکر می کردم زودتر گریبانم را گرفت.
حرف زدن از افسردگی راحت نیست، لذت بخش هم نیست. مثل باتلاقی است که هربار بیشتر در آن فرو میروی و نمی توانی کاری کنی. برای ما افسرده ها صحبت راحت نیست اما احتیاج داریم شنیده شویم. حوصله آدم ها را نداریم اما دوست داریم کسی باشد. دوست داریم یک گوشه بشینیم و کاری نکنیم اما از بیهوده تلف شدن زمان غصه می خوریم. و من هر سه اولی را داریم اما خالی از هر سه دومی.
تمام صبح فکر می کردم ول کنم بروم بردیا و یک مدت طولانی از همه چیز دور باشم. توی خیال وسایل سفرم را کناز گذاشتم، نقشه فرار چیدم و منظره ها را تصور کردم و بوی آن جا را حس کردم.
و چشم که باز کردم ازاین رویا ساعت سه بعداز ظهر بود و من هنوز وسط باغ دراز کشده بودم...

بردیا منطقه ای حفاظت شده در نپال
  • zahra TA
  • جمعه ۹ آذر ۹۷

درد واقعیت

توی تصویر ذهنی ام از جامعه یک اتوپیا ساخته بودم.
بدون دروغگوها
بدون قاضی‌ها
بدون بی‌رحمی
بدون فقر
بدون خاکستری
حالا واقعیت و لایه‌های خاکستری آدما سیلی زده توی گوشم و زمینم زده. یک بهت و غصه و درد عمیقی که باید اتفاق می‌افتاد تا بفهمم که از آدم‌ها باید انتظار هر چیزی داشت،تا بفهمم فقط خودمم و خودم،تا بفهمم این‌ رویاها قشنگ‌اند اما فایده ندارند.
تا بفهمم باید بلند شد و رفت، با همه‌ی درد و سختی.

پ.ن:
یک جایی غزاله علیزاده می‌گفت امان از تنهایی، دورم پر از آدم است اما تنها هستم و کسی نمی‌فهمد.

  • zahra TA
  • شنبه ۱۲ آبان ۹۷

دیدی که رسوا شد دلم

امروز روز سی ام است که رفته سفر و هیچ ارتباطی با او ندارم.  همیشه فکر می کردم دوری مشکل ما را حل می کند، فکر می کردم دلتنگ اش نمی شوم اما امروز عجیب دلم هوایش را کرده.
صبح که بیدار شدم به یادش صفحه ی مرضیه گذاشتم و عتیقه هایش را پاک کردم، به لاله ی روسی که می رسم دلم می لرزد؛ چندسال پیش از جمعه بازار خریده بود ، عاشقش بود اما من دو ماه پیش دستم خورد و جفتش را شکستم. تا مدت ها قهر کرده بود.
امروز که روز اوست، دلم می خواهد غذایی که دوست دارد درست کنم .آشپزی ام را هیچ وقت قبول نداشت اما می گفت استامبولی خوب درست می کنی. امروز دلم می خواهد سفره ام را طبق میل او درست کنم.
رومیزی چهارخانه ی قرمز و سفید، ترشی سیر بیست ساله، شربت سکنجبین، استامبولی پر از گوجه با عطر زیره و مرضیه که می خواند: دیدی که رسوا شد دلم...

خانه او را کم دارد، کاش زودتر ببینمش
  • zahra TA
  • سه شنبه ۸ آبان ۹۷

حسرت بزرگ جمعه

آخرین بار شهریور  دیدنش رفته‌بودم. سفارش کاموای سبز و سیگار کرده بود. از همیشه ضعیف تر شده بود  اما چشم‌هایش برق می‌زد. از دکتر و خاطرات ازدواج و دلتنگی هایش برایم می‌گفت و یادش بود آیدا و آرش ایران نیستند، عجیب آرام بود. خواست باهم سیگار بکشیم و ناهار پیشش بمانم و به جای آیدا موهایم را ببافد. توی بغلم که خوابید، فکر کردم هرهفته دیدنش بیایم، دفعه‌ی بعد صدایش را ضبط کنم، باهم عکس بگیریم و ...

 امروز دلم مادرانه های اورا می‌خواست، دلم آوازش را می‌خواست. فکر کردم امروز باهم عکس می‌گیریم ...  هیچوقت به جای خالی‌‌اش توی آسایشگاه فکر نکرده بودم... از ظهر بغض ولم نمی‌کند. یاد همه‌ی لحظه‌هایم با او میفتم. روزی که سه تار می‌زد، روزی که آیدای او شدم، آن روز که از عاشقی میگفت، از سیگار کشیدن مخفیانه تا مادرانگی‌اش. شال گردن نیمه‌تمام و پیراهن رنگی که قول دادم برایش ببرم جلوی چشمم است و از خودم بدم می‌آید. لعنت به همه‌ی حواس‌پرتی ها.

انگار دوباره مادرانه هایم را از دست دادم...

  • zahra TA
  • شنبه ۵ آبان ۹۷

شروع دوباره

ترجمه ی کارهای ادبی همیشه آرزو و هدف اصلی ام بوده. قبل تر ها خیلی بیشتر و از شروع دانشگاه خیلی کمتر. امروز اتفاقی یکی از فایل های قدیمی را پیدا کردم. ترجمه ای از چخوف که مربوط به پانزده سالگی ام است. الان که می خوانمش، از آن راضی نیستم اما آن موقع چقدر حالم را خوب کرد. شاید همین نشانه از گذشته باید پیدا می شد تا دوباره بیشتر از قبل به سمت این نوع ترجمه بروم.

شرط بندی

پ.ن: دلم می خواهد برای کسی نامه بنویسم.
  • zahra TA
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷

کاوه گلستان

قصه‌ی آشنایی من با کاوه گلستان به زمان انتشار کتاب«بودن با دوربین» برمی‌گردد. آدم های توی عکس های گلستان، فضای حقیقی و آشنای عکس ها و سیاه و سفید بودن عکس هایش برام جالب است.
 گلستان عکاس اجتماعی است که اولین بار با مجموعه‌ی «شهرنو» به خاطر نگاه متفاوتش معروف شد و سال ها عکاس خبری بوده و درنهایت در پروژه ی عکاسی روی مین رفت و رفت.
گلستان جایی درباره ی عکس هایش گفته: 
«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.» 

مجموعه عکس شهر نو

140

133

7

 مجموعه عکس کارگران

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان

مجموعه جنگ

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان


  • zahra TA
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷

مشاهدات

نمی دونم چند دقیقه بود بی وقفه به آدم های توی ترمینال نگاه می کردم؛ حالت چهره و لهجه ها و لباس های مختلف شان برایم جالب بود. همگی عجله داشتند برای رفتن  و دور شدن.

ناخودآگاه شتاب آت ها من را هم گرفت و دلم می خواست جایی رهسپار باشم. حس می کردم دیرم شده و ماندنم بی فایده است. هر دفعه توی ترمینال های مختلف می روم یاد فیلم ترمینال میفتم، مردی ایرانی که ویزا نگرفت و سال ها توی ترمینال زندگی کرد. 
صبرش توی این سال ها، غصه اش موقع دیدن مسافرهای دیگر، حسرتش، غم عادت کردن همه اش برایم جالب است

  • zahra TA
  • سه شنبه ۳ مهر ۹۷
کلمات کلیدی