من از این دنیا چی می‌خوام (پست ثابت)

نامه‌های دست نویس همیشه برایم مقدس بوده‌اند و هنوز شگفت زده‌ام می کنند، هرچند در طول عمرم از این  نامه‌ها زیاد نداشته‌ام.

این روزهایی که رنگ خستگی و ملال گرفته‌اند، بیشتر از همیشه مشتاق دریافت نامه‌های دست نویس و صمیمانه هستم.
شاید نامه دریافت کردم.
۲۳ نظر

بعد از سال‌ها دوباره به کافه رادیو پناه آوردم. روی صندلی کنار پنجره می‌نشینم، نامه می‌نویسم، ترجمه می‌کنم و درس می‌خوانم.

دیروز وقت خواندن چنین کنند بزرگان به هجده سالگی فکر ‌کردم، روی همین صندلی می‌نشستم و رویاهای دور و دراز می‌بافتم. خیال می‌کردم بعد از دانشگاه مترجم واقعی می‌شوم، معجزه خلق می‌کنم و آدم خوبی می‌شوم. همه‌ی آن سال‌ها ترس واقعی نشدن این‌ها را داشتم.

حالا ولی مترجم واقعی نشدم، آدم چندان خوبی هم نیستم اما از آن روزها شادترم، لذت روزهایم بیشتر است و لبخندهایم واقعی است.نمی‌دانم اثر بزرگ شدن است یا ناامید و خسته شدم که حالا به همین ساده‌ترین‌ها راضی‌ام و ترس ندارم.

هرچه که هست، دلم می‌خواست کسی به دخترک هجده ساله آن روزها می‌گفت که زندگی ساده‌تر است تا کمتر خود را اذیت کند و شادی را بیشتر لمس کند.

 

۳ نظر

صبح. کتابفروشی مشعل. چهارباغ

آفتاب کم عمق زمستان روی ویترین زرد رنگ‌پریده و موزائیک‌های سیاه و سفید و بوی کتاب‌های قدیمی من را  به جایی دورتر از حال می‌برد.

مجله‌ی آرش ویژه‌نامه‌ی صمد بهرنگی را می‌خوانم و فکر می‌کنم سبزینگی روح آدم چطور بعد از این همه سال جاودان باقی می‌مان، این دست و پا زدن‌ها در نهایت به رویای سبزینگی ختم می‌شود یا همه بیهوده است.

حتی اگر تلاش‌ زیاد فرسوده‌ام نکند، این ترس از بیهودگی حتماً زمینم می‌زند.

آدم از شر افکار خود به کجا باید پناه ببرد...

گذشته‌ی استمراری

ساختمان‌های متروکه و ویران همیشه برایم جذاب بوده است؛ انگار شبیه دروازه‌ای برای سفر در زمان و کشف رازهای پهان.

لا‌به‌لای دیوارهای ریخته و آجرهای شکسته آبادانی به چشم می‌خورد. حضور کمرنگ ساکنان قبل و قصه‌های‌شان پررنگ است و تا ابد پا برجا است.

اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم و گوش کنیم، صدای ساکنان و خنده‌هایشان پابرجا است، فقط  باید از نزدیک‌تر نگاه کرد.

 

مجموعه عکس گذشته استمراری از تهمینه منزوی

۲ نظر

 بیشتر از همیشه دلتنگ نوشتن هستم.

هر روز سراغ ارسال مطلب جدید می‌روم اما نمی‌دانم باید از چه بنویسم، کلمه‌ها از دستم فرار می‌کنند. هزار کلمه و قصه‌ی جدید در سرم است ولی به کلمات نمی‌رسم و قصه‌ها دود می‌شوند. 

دلم می‌خواهد از این روزهای پر از کتاب‌های قدیمی مشعل و تصمیم‌های بزرگ و آدم‌های قشنگ جدید بنویسم اما ناتوانم و این خیلی خیلی ترسناک است.

حالا به جز این ترس گم کردن کلمات، از صبح ترس این را دارم که نکند کلماتم همیشه همین‌قدر خالی و بی‌رنگ بودند و متوجه نبودم

کاش این‌طور نباشد...

 

 

۱ نظر

شادی‌های کوچک این روزها

شب‌های پر از بوی پوست پرتقال‌های سوخته و عود قهوه همراه با لذت خواندن نامه‌های طولانیِ هیجان‌انگیز 

صبح‌های پر از ابر و مه و سونات مهتاب و دوباره درس خواندن‌های طولانی

جادوی عکس‌های تازه و کلمات پر از رنگ  و بو

و همیشه دلتنگی عمیق برای شونای دور 

دریا

پیش نوشت: به یاد فانوسبان که کلماتش بوی دریا دارد و رویا می‌سازد.

 

دریا هیچ‌وقت خوشحال و هیجان‌زده‌ام نکرده است
دریای تصورات من پر از سکوت و آرامش است ولی دریایی که دیده‌ام پر از شلوغی و ردپای آدم‌ها است. آرامش که هیچ، هربار احساس هیاهوی دوست‌ندشتی منتقل کرده است. این روزها هم دریا فقط یادآور غم و دلتنگی است.

آخرین تصویرم از دریا، صبح تابستان چند ماه بعد از کنکور، همراه با پدربزرگ است. روبه‌روی دریا نشسته بودیم و برای تابستان بعد برنامه‌ریزی می‌کردیم که دوباره دوتایی گیلان بیاییم و دریا را ببینیم. قراری هیجان‌انگیز که خوشی‌اش فقط یک ماه دوام آورد و پدربزرگ برای همیشه رفت
از آن روز تا الان دلم برای دریا تنگ نشده و دلم دوباره دیدنش را نخواسته بود ولی حالا دریای مهدی وثوق‌نیا  دلتنگم کرده

خاصیت عکس‌های وثوق‌نیا این است که تو را با جنبه‌ی متفاوت روبه‌رو می‌کند و بعد دلتنگی به جانت می‌اندازد، حتی اگر تا الان قبل از آن هیچ‌وقت تجربه‌ی مواجه با مکان را نداشتی

 

گالری آنلاین | اخبار

 

نمایشگاه سالانه عکاسان قزوین | پایگاه عکس چیلیک

 

 

نمایشگاه سالانه عکاسان قزوین | پایگاه عکس چیلیک

 

 

 

 

۲ نظر

دوست وفادار

دلتنگی

دیشب ساعت یک بعد از سه سال دوباره فریدا را دیدم.
آخرین بار قرار گذاشتیم با هم فریدا را ببینیم و همه‌ی این مدت منتظر بودم روزی دوباره فریدا را با او ببینم. خیال خام بود ولی وقتی حالا چند صد کیلومتر فاصله داریم و هزار دنیا دور هستیم.

تا آخرین لحظه منتظر بودم ولی انتظار خیلی خیلی خسته‌ام کرده بود، اصلا انگار دیشب وقت پایان دادن به همه‌ی انتظارها بود.

لحظه‌ی شروع انتظار هیجان‌انگیز و پر شوق است، روزهای اول با خوش‌خیالی صبر می‌کنی و خیال پایان خوش  را انتظار می‌کشی. زمان که بیشتر پیش می‌رود، فرسودگی و ناامیدی می‌آید. نه شجاعت صبر باقی می‌ماند نه شجاعت رها کردن انتظار.
یک جایی ولی با همه‌ی غم باید بیهوده بودن انتظار را قبول کتی. از آن‌جا به بعد است که هر انتظاری به نظر بیهوده و بی‌فایده می‌آید.

 

کتابچین

دو نفر اگر کنار هم باشند و رنج هایشان را باهم تقسیم کنند، بار آن بسیار سبک خواهد شد. اما در تنهایی، آدم خودش تجزیه و تحلیل می کند، دنیایی خاص خود می سازد، دنیایی منحصر به فرد و بسته. در آن دیواری می کشد، دیواری از تنهایی و انزوا. قدم بعدی سقوط در افسردگی است و وقتی تو رفتی اندوه ماند و اندوه.
می گویند قطع رابطه همیشه سنگین است، اما کسی که عاشق دیگری است، به طور واقعی غمگین نیست.  وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساس می کند. برعکس، وقتی عشق بی پاسخ می ماند، تن احساس می کند وزنش سه برابر شده است.
عشق به کلمه نیاز دارد. مدتی کوتاه می توان به حس بی کلام اعتماد کرد، اما در دراز مدت، عشقِ بی کلام و کلامِ بی عشق دوام نخواهد آورد. عشق جانوری است گرسنه؛ خوراکش ارتباط، اطمینان دادن های پی در پی و چشم به چشم هم دوختن است.

آدمیزاد فراموشکاره. وقتی درد داره قیل و قال میکنه، داد میکشه و بعد یادش میره. درد که همیشه درد نمیمونه یا درمون میشه آدم بهش انس میگیره.

بخش‌هایی از کتاب‌های
کارت پستال. رئح انگیز شریفیان
تصرف عدوانی. لنا آندرشون
خواب زمستانی. گلی ترقی

به دعوت نویسنده وبلاگ دامن گلدار استپی
مدت ها است سراغ کتاب نرفتم و کلمات از یادم رفته ولی سعی کردم و امیدوارم بد هم نشده باشه.

۴ نظر

گوشه خلوت این روزها

image

 

پروانه اعتمادی. 1356

About Me
قلم‌بافی‌های یک مترجم کوچک
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان