من از این دنیا چی می خوام ( پست ثابتِ موقت)

نامه های دست نویس همیشه برایم مقدس بوده اند و هنوز شگفت زده ام می کنند، هرچند در طول عمرم ازین دست نامه ها زیاد نداشته ام.
اما این روزهایی که رنگ خستگی و ملال گرفته اند، بیشتر از همیشه مشتاق دریافت نامه های دست نویس و صمیمانه هستم.
شاید نامه دریافت کردم.
  • zahra TA
  • يكشنبه ۱۸ شهریور ۹۷

رنج های یک کولی جامانده

اتفاق عجیبی است
هر سمتی که می روم غریبم و هیچ جا وطنی ندارم، انگار جامانده از قبیله ای  که مدت هاست تلف شده اند و از هرجا می شنوم برو، تو برای اینجا نیستی.
هرشب تصمیم می گیرم رها کنم و بروم اما چیزی درونم با بزدلی نمی گذارد، اصرار می کند به صبر و خوش بینی.

ناگزیرم از این آمد و شدهای هفتگی و هربار زجر می کشم از ورود، ازینکه با نگاه ها می پرسند دوباره آمدی؟ چرا؟
یقین گمشده و امید و سبزینگی که باید از درون سرچشمه بگیرد اما هربار بیشتر از قبل خرد می شود زیر این نگاه ها و حرف ها.

  • zahra TA
  • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

بعد از مدت ها

رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به دنیای رنگی و رهای کولی ها.
رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به قصه ی عجیب او و کلارا.
رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به پانزده سالگی و رویاهای زنده.
رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به منظومه شخصی پیتر سلیمانی.
رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به کلیسای بیت الحم و جلفا و بوی گاتا.
رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به 28 اردیبهشت، توی کلیسا چارلز بغلم کرده بود و می گفت درست میشه.
رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به لبخند قشنگ زاون قوکاسیان.
رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به دکتر ح قشنگم.
رقص های مجار برامس را که گوش می دهم، پرت می شوم به تنهایی ها و طرد شدنم از اهل.

این من نیستم...
باید دوباره مرور کنم درس کولی ها را، رویاهای پانزده سالگی را، قوانین مایاها را تا پیدا شود آن روح سرکش.

کاش تورج یاراحمدی دوباره بود که بغلش کنم و بگوید یه کتاب بهتر ترجمه کن دختر.

پ.ن:

 این شوق به نامه های دست نویس روزی من را می کشد و آخر سر هم دوباره همه ایمیل می زنند.

  • zahra TA
  • سه شنبه ۲۴ مهر ۹۷

تصمیم

نمی دانم از کی کمال طلبی همراهم بوده اما کمال طلبی تردید دارد، خستگی دارد، افسردگی دارد.
حالا درگیر انتخاب رشته ی و برنامه ریزی برای ارشد هستم، درگیر ساخت شخصیت خودم، درگیرکنار آمدن با بعضی اتفاقات،درگیر تغییر دید به دنیا و این کمال طلبی هم هست.
 با همه ی علاقه ام به نوشتن، مدتی است که نمیتوانم روی آن تمرکز کنم و اینجا خوب نمی نویسم. مدتی باید دست کشید وتنهایی کشید تا بیشتر درس بخوانم، تا بیشتر برنامه ریزی کنم. حذف نمی کنم ولی کمرنگ می شوم.
دلم تنگ می شود برای اینجا، برای خواندن شما ولطفا انرژی و مهر و دعای تان را برایم بفرستید که احتیاج دارم.
خوشحال می شوم ز تجربه های ارشد خواندنتان برایم بگویید و راهنمایی کنی. کمکم می کند.
  • zahra TA
  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

شروع دوباره

ترجمه ی کارهای ادبی همیشه آرزو و هدف اصلی ام بوده. قبل تر ها خیلی بیشتر و از شروع دانشگاه خیلی کمتر. امروز اتفاقی یکی از فایل های قدیمی را پیدا کردم. ترجمه ای از چخوف که مربوط به پانزده سالگی ام است. الان که می خوانمش، از آن راضی نیستم اما آن موقع چقدر حالم را خوب کرد. شاید همین نشانه از گذشته باید پیدا می شد تا دوباره بیشتر از قبل به سمت این نوع ترجمه بروم.

شرط بندی

پ.ن: دلم می خواهد برای کسی نامه بنویسم.
  • zahra TA
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷

کاوه گلستان

قصه‌ی آشنایی من با کاوه گلستان به زمان انتشار کتاب«بودن با دوربین» برمی‌گردد. آدم های توی عکس های گلستان، فضای حقیقی و آشنای عکس ها و سیاه و سفید بودن عکس هایش برام جالب است.
 گلستان عکاس اجتماعی است که اولین بار با مجموعه‌ی «شهرنو» به خاطر نگاه متفاوتش معروف شد و سال ها عکاس خبری بوده و درنهایت در پروژه ی عکاسی روی مین رفت و رفت.
گلستان جایی درباره ی عکس هایش گفته: 
«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ کس نمی‌تواند.» 

مجموعه عکس شهر نو

140

133

7

 مجموعه عکس کارگران

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان

مجموعه جنگ

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان

(تصاویر) کاوه‌گلستان؛ از شهر نو تا غائله‌کردستان


  • zahra TA
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷

مشاهدات

نمی دونم چند دقیقه بود بی وقفه به آدم های توی ترمینال نگاه می کردم؛ حالت چهره و لهجه ها و لباس های مختلف شان برایم جالب بود. همگی عجله داشتند برای رفتن  و دور شدن.

ناخودآگاه شتاب آت ها من را هم گرفت و دلم می خواست جایی رهسپار باشم. حس می کردم دیرم شده و ماندنم بی فایده است. هر دفعه توی ترمینال های مختلف می روم یاد فیلم ترمینال میفتم، مردی ایرانی که ویزا نگرفت و سال ها توی ترمینال زندگی کرد. 
صبرش توی این سال ها، غصه اش موقع دیدن مسافرهای دیگر، حسرتش، غم عادت کردن همه اش برایم جالب است

  • zahra TA
  • سه شنبه ۳ مهر ۹۷

رشت جان

رشت عزیزم نمی‌دانم از کی این‌قدر برایم پررنگ و جذاب و دوست‌داشتنی شدی، اصلاً اولین خاطره‌ام با تو را به یاد نمی‌آورم اما حالا برایم نقش بهشتی روی زمین را پیدا کردی، پر از خاطره و آدم‌های دوست‌داشتنی و مهم زندگی‌ام.
به تو که فکر می‌کنم، یاد طلی جان و عمو میفتم، یاد پدربزرگ، یاد میم، یاد باران؛ همه‌شان رفتند.
به تو که فکر می‌کنم، یاد آبی خانه‌ی سمیعی میفتم، یاد میدان شهرداری مقدس، یاد خاکردبیج و ساغری سازان و دکتر (ح) آبی.
به تو که فکر می‌کنم پر می‌شوم از آوای فهیمه اکبر و  احمد عاشور پور و بازارمچ.

دلم برایت تنگ‌شده، بیشتر از همیشه.
این روزها که فشارها دو برابر شده، آرامش دور شده، گرمای بدی دورم را گرفته، دلم تو را می‌خواهد. رشت آرام‌بخش و مهربان...

از صبح صدای بازار  گوش کردم، آهنگ‌هایی که بامداد فرستاده گوش کردم، عکس‌های باران را دیدم، خاکاردبیج درست کردم، هرچند نه قابل‌دیدن است و نه قابل‌خوردن، اما کم نشد این دل‌تنگی و زیادتر شد، بغضم زیادتر شد.

رشت پر از خاطره‌های قدیمی و کمرنگ از آدم‌های ازدست‌رفته شدی.
پر از خاطره از آدم‌های مهم این چند سال هستی و همیشه می‌ترسم این‌ها را هم از دست بدم.

  • zahra TA
  • يكشنبه ۱ مهر ۹۷

دزدها از آنچه می پندارید نزدیک تر هستند.

رویاهای تان را به کسی نگوئید، هیچ وقت هیچ وقت.
آدم هایی هستند که کارشان دزدیدن رویاهای بقیه است و بعد خوش و خرم جلوی شما ظاهر می شوند و دردش کل وجود را فلج می کند.
رویای من الان کنار آدم کمرنگی شعر میگوید، آهنگ می سازد، با هم به شهر مورد علاقه ی من می روند ‌ومن اینجا از درون دارم متلاشی می شوم، از درون تنهایی سلول هایم را می خورد و فقط می توانم لبخند بزنم.
  • zahra TA
  • يكشنبه ۲۵ شهریور ۹۷

سرگشتگی

اسلام دین شگفت‌انگیزی است، پر از زیبایی و تفکر.

اما ما آدم‌ها سخت اش کردیم، تعصب‌های کورکورانه اضافه کردیم، قاضی شدیم و برای اسلام بقیه معیار گذاشتیم، دور از دست قراردادیم، هر جا دلمان خواست زیرزیرکی دور زدیم اما ذره‌بین گذاشتیم برای غلط و درست بقیه. ما آدم‌ها معیار خوبی برای مسلمانی نبودیم.

سال‌ها خیلی معتقد بودم اما همین‌ها دلم را شکست، همین‌ها بیزارم کرد از دین‌داری، همین‌ها بدبینم کرد و همین‌ها گمراهم کرد. از مذهب‌های دیگر خواندم و تحقیق کردم و هنوز ته دلم محکم معتقدم اسلام خیلی زیباست اما این بار می‌ترسم. این بار خجالت می‌کشم. هنوز نگاه آدم‌ها و حرف‌هایشان با من است. از خالق و مذهب می‌ترسم. می‌ترسم و خجالت می‌کشم از اینکه بلد نیستم و می‌ترسم از شروع دوباره.

محرم حال عجیبی دارم، حال تشنگی برای آرامش مذهب و جستجو برای حقیقت و ترس و خجالت.

برایم دعا کنید.


  • zahra TA
  • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

توی مه

axel hutte عکاس آلمانی و از محبوب ترین ها برای من.

ویژگی مشخص کارهای او فضای وهم آلود و گنگی است که درگیر می شوی و مدت ها در خیال و تفکر فرو می روی. 


Rheingau/Nebel–II

Rh]eingau/Nebel–II, 2009. D-print. 205 x 155 cm [Ref# 40593


El Roque


El Roque, 2005. C-print. 265 x 135 cm [Ref# 40374]


نتیجه تصویری برای ‪axel hutte‬‏



نتیجه تصویری برای ‪axel hutte‬‏



تصویر مرتبط


نتیجه تصویری برای ‪axel hutte‬‏


تصویر مرتبط
  • zahra TA
  • جمعه ۲۳ شهریور ۹۷
کلمات کلیدی