آبلوموف

آخرین مطالب

۷ مطلب با موضوع «نامه های بی تمبر» ثبت شده است

برای دکتر ح

دوشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۸، ۰۵:۲۵ ب.ظ

دکتر ح قشنگ و آبی نازنینم

تمام این هفته پر از انتظار و هیجان و شادی بودم تا سه‌شنبه بیاید و بیایم کاشان دیدن شما اما آدم بزرگ‌ها همین الانِ الان برنامه‌ام را بهم ریختند( شرم خدای هفت آسمان بر آن‌ها)

آن‌ها چه می‌دانستند من به اندازه تمام پرتقال‌های گیلان دلم برای شما تنگ است
من چقدر به دفتر سبز وجادویی شما نیاز دارم
چقدر نیاز دارم صدای شما را بشنوم
آن‌ها چه می‌دانستند من هربار با دیدن شما، شنیدن‌تان دوباره امیدوار می‌شوم و سعی می‌کنم باور کنم دنیا جای بدی نیست
آن‌ها نمی‌دانستند من این روزها چقدر عمیق شکسته‌ام و مثل دوشنبه پاییز سال قبل نیاز دارم سه ساعت کامل شما را نگاه کنم و شما حرف بزنید

از همه همه‌شان متنفرم و تمام هزلیات سعدی و عبید زاکانی و سوزنی نثارشان

تمام مسیری که زیر باران تا خانه می‌آمدم، احمد عاشورپور گوش می‌کردم و دلم کاشان بود و فحش می‌دادم و غصه می‌خوردم

کاش همین فردا بال در می‌آوردم یا می‌شنیدمتان

لطفا یک جوری بفهمید دلم برایتان تنگ شده و مواظب خودتان باشید

با دلتنگی و مهر


 

  • زهرا طلائی

پیغام اضطراری

چهارشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۲۹ ب.ظ

شونا

مدت‌هاست برای تو ننوشته بودم. بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شده و به جادوی تو احتیاج دارم.

این روزها حسابی درهم و شلوغ است، پر از صداهای بلند دوست نداشتنی.

شونا

این شب‌ها نفس کشیدن برایم سخت‌تر از همیشه شده و هربار حس می‌کنم دیگر زنده نمی‌مانم. حتی جادوی سونات مهتاب و دمنوش گل‌گاوزبان هم جواب نمی‌دهد.

چقدر خوب می‌شد اگر بعد از هر سرفه، ریشه درختی سبز می‌شد و من به سبزینگی نزدیک‌تر می‌شدم.

شونا

من از این تنهایی خسته شدم، می‌ترسم.

لطفاً پیغامی برایم بفرست.

  • زهرا طلائی

برای ماچ

يكشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۴۷ ب.ظ

میم.الف.چ سبز

راستش ارتباط مستقیم با آدم‌ها برایم سخت‌ترین کار دنیاست، می‌توانم ساعت‌ها از دور نگاه‌شان کنم، برای‌شان نامه بنویسم و از بودن‌شان کیف کنم اما هر تلاش برای ارتباط نزدیک‌تر وحشت‌زده‌ام می‌کند؛ انگار که با نزدیک شدن، آن‌ها را از دست می‌دهم.
من هشت سال مدام در قالب‌های متفاوت خواندمت اما این اولین باری است که مثل آدم، مثل یک مخاطب معمولی برایت می‌نویسم و نمی‌دانم این متن چطورمی‌شود. احتمالا در جاهایی کج می‌شود که اگر تو سرت را کج کنی‌راست به نظر می‌آید و بی‌رنگ است چون خودم بی‌رنگ و مزه شده‌ام، لازم نیست با دقت بخوانی.

ماچ را از فهرست وبلاگ‌های به‌روز شده بلاگفا پیدا کردم. هشت سال پیش، شب امتحان ادبیات.
اولش پسرک غرغرو و لوس و احساساتی بود و حالا آقای نویسنده با روحی پر از کودکانگی جذاب، خیالات رنگی و دیوانگی خوش‌طعم است.
در تمام این مدت عاشقت شدم، متنفر شدم، عصبانی شدم و خواستم بزنمت و تقریبا این چند سال آخر هروقت رشت بودم دلتنگت شدم.
تمام این مدت دلم ‌می‌خواست جادویی بلد بودم تا روح نازک و سبزت را حفظ کنم و نگذارم چیزی باعث خراشش شود اما خب استعداد زیادی در یادگرفتن جادو و انتقال آن نداشتم و البته که خودت جادوی شگفت‌انگیزی داشتی و داری.
 از زمانی هم که بیژن الهی را شناختم، خواستم شعرهایش را با صدای تو بشنوم. بی‌هیچ دلیل خاصی، چون به تو می‌اید.
چندشب پیش لبه جهنم بودم و تنها آدمی که دلم می‌خواست حرف بزند، تو بودی.
تو چون دورترین آدم ممکن بودی
چون همیشه تو را با جدیتی خاص و رک بودن تصور کردم و گاهی هم از تو ترسیدم

فکر نمی‌کردم به اینجا برسد.
اما این‌بار که من برایت می‌نویسم، دلم می‌خواهد چقدر تمام این سال‌ها بودنت هیجان‌انگیز و خوب بود، چقدر جادوی تو وسوسه‌ام کرد برای نوشتن و گاهی چقدر خواستم ببوسمت.

ماچ

کاش این روزها خوب باشی و دوباره جادویی‌تر از قبل باشی.

 

با عشق و دلتنگی و ماچ

زهرا

  • زهرا طلائی

برای میم

شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۳۹ ق.ظ

دیشب خواب تو را دیدم.
میان مزرعه کوچک و سبزت نشسته بودی و تند تند حرف می‌زدی، با همان لهجه بامزه و شیرینت. از رویاها و آرزوها و آینده و تلاش.
توی خواب مدام می‌پرسیدی و جواب نمی‌دادم ،فقط لبخند احمقانه‌ای می‌زدم.
دهانم را باز می‌کردم تا جواب بدهم اما صدایی خارج نمی‌شد و نمی‌توانستم بگویم چقدر دلم می‌خواهد حرف بزنم.

میم نازنین

تمام دیشب توی خواب دلم می‌خواست حرف بزنم، از روزمرگی‌ها و دلتنگی‌ها و ترس‌ها.
از اینکه شبیه همان آدم‌های احمقی شدم که تو از آن‌ها متنفری.
از اینکه جادویم تمام شده و معمولی شدم.
از اینکه ناامیدت کردم و دلم برایت تنگ شده.

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۱۹ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۳۹
  • زهرا طلائی

برای هودی سفیدی که سفر می رود

پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ
دوست هودی سفید پوش تازه پیدا شده سلام
ع کانال تو را محبوب ترین کانالش معرفی کرده بود و حسن سلیقه اش باعث شد وسوسه شوم و مطالبت را بخوانم. انگار پرت شده باشم به دنیای سبز و عمیقی که دنبالش می گشتم با رطوبت رشت و بوی پیچ امین الدوله خانه طلی جان.
من آدم حسودی ام. دلم می خواهد همه ی آدم های رنگی که کشف می کنم را برای خودم نگه دارم و دور از همه و مدت هاست دلم خواسته تو را زیر بغلم بزنم و با خودم ببرم بردیا و تو حرف بزنی، تو با جادوی درونت معجزه خلق کنی و من از زمین جدا شوم.
مدت هاست دلم خواسته برایت بنویسم که به همه ی دوستانت حسودی ام می شود و خیلی بی ادبی که این همه خوب می نویسی و من را اینطور اسیر کردی اما نشد. امروز زیر پنجه های پانیک اتک در حال خفه شدن بودم اما همان بوی رطوبت تو جادوکرد... انگار به جای خشکی های اینجا، وسط کلیسای سنت میشل نشسته باشم؛ امن و عجیب 
راستش تمام قدرتم را به کار بستم که کلمات جادویی و پر عطری را به کار ببرم اما زورم فقط به همین رسید. ببخشید مثل تو بلد نیستم جادو کنم.
فقط
ممنون هستی و می نویسی.
ممنون دوست شدیم.

بوس به لپ راستت
مواظب خودت باش


این قطعه را مدت هاست دوست دارم با تو به اشتراک بذارم.
  • زهرا طلائی

2

پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۲ ب.ظ
شونا این قرار ما نبود.
قرار نبود من من تنهایی زیر این باران توی فین راه بروم و قهوه و سیگار فقط باشد.
قرار نبود اینقدر طول بکشد آمدن و بودنت.
شونا دلم میخواست امروز،خداقل امروز، بودی تا برایت از غم‌انگیز بودن این هفته می‌گفتم؛
 از شکسته شدن بغضم جلوی همه استادها بخاطر پایبند بودن به اخلاق لعنتی.
از خونی که ریخت و من فقط نگاه می‌کردم.
از کابوس شبانه جدید.

شونا من از این زهرای جدید می‌ترسم و کاری از دستم بر نمی‌آید شاید آمدن تو بتواند همان راه باشد.
شونا من آدم صبوری نیستم و تا جایی می‌توانم منتظرت باشم و بعد از آن بی‌تفاوت ‌‌‌‌‌‌ترین آدم جهان می‌شوم؛ حالا خودت میدانی

پ.ن: آینه. فرهاد مهراد
پ.ن: ببخشید بابت بی‌پاسخ بودن کامنت‌ها
  • زهرا طلائی

1

شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۷ ب.ظ

شونا سلام، خوبی؟

حالا که نیستی، نامه نوشتن تنها کاری است که می‌توانم بکنم تا بخوانی روزی. دیروزدر چهارباغ قدم می‌زدم و به تو فکر می‌کردم و به نبودنت که غم دارد. نمی‌دانم الان کجای عالمی اما هر روز که بیدار می‌شوم، به کارهایی فکر می‌کنم که دوست دارم با هم تجربه کنیم. عجیب شاید باشند اما سخت نه. 

مثلاً پابه‌پای من چهارباغ تا کلیسا را بیایی و باهم کتابفروشی آقای سپاهانی برویم، من عتیقه محبوبم توی مغازه اسحاق را نشان بدهم، درخت محبوبم را.  

وسط خیابان خواجه پطروس بشینیم و گاتا بخوریم و تو برایم ابتهاج بخوانی.

 من عاشق رنگ و بوی طبیعتم و یک روز جمعه برویم تره‌بار خرید. اینجا برایم خیلی هیجان انگیز است.

دوست دارم باهم برویم تیمچه و من وسط آبی‌ها و در اعماق تاریخ ببوسمت. شونا، من آرایش های عجیب غریب و عشوه های دخترانه مدرن را بلد نیستم اما به جایش می‌توانم بهترین شیرینی‌هایم را برای تو بپرزم، رنگی و به سمت خودم هیجان‌زده ات کنم و دوستت داشته باشم و تو مخاطب تمام ترجمه‌ها و نوشته‌هایم باشی. هر روز کولی وار و رها باشم و بخندم و ببوسمت.

شونا جایت خالی است تا جامدادی جدید خال خالی‌ام را نشانت بدهم و از شوق کشف چنار قدیمی توی کوالالامپور بگویم و از آرزویم برای داشتن روباه قرمز.

من اینجا وسط آبی‌های مسجد شاه منتظرت هستم تا بیایی و شگفت زده ام کنی پس لطفاً قبل از اینکه دیر شود، بیا.


  • زهرا طلائی