آبلوموف

آخرین مطالب

۴ مطلب با موضوع «قصه های شهر» ثبت شده است

دروازه‌ی تاریخ

چهارشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۸، ۱۱:۲۳ ب.ظ

میدان نقش جهان، بازار آهنگرها، کوچه حاج میرزا، قهوه خانه آزادگان

بخش عظیمی از روحم دل تنگ سال‌های گذشته ای است که هرگز نزیسته ام، سال هایی که رنگ های بیشتری داشت و صمیمی‌تر بود. قبل‌ترها دنبال ماشین زمانی بودم تا مرا به آن زمان ببرد و بعدها فهمیدم هنوز دروازه‌هایی هست ک وصلم می‌کند به ان زمان‌ها و یکی از مهم‌ترینشان برایم قهوه‌خانه چاه حاج میرزا.

از میان تیرگی‌های بازار آهنگرها که رد می‌شوی، وارد کوچه کاه‌گلی حاج میرزا می‌شوی و دروازه جادوئی زمان از آن‌جا شروع می‌شود.
سقف پر از چلچراغ‌ها و آویزهای سبز و سفید قاجاری است که هنوز پر از درخشش هستند و صدای‌شان خوش‌آمد گویی می کند.
شهرفرنگ قرمز و سفیدی که اگر خوب گوش کنی، هنوز صدای آوای صاحبش و خنده‌های بچه ها به گوش می‌رسد، روح را پرواز می‌دهد به دوران قدیم ندیده.
سبوهای سفالی سبز و آبی که هنوز بوی سرکه‌ی مادربزرگ‌ها را می‌دهد و با رنگ قشنگ‌شان دلبری می کنند.
قوه خانه کنار چند کارگاه مس‌گری است و نوای خوش آهنگین چکش هم‌راهت است.

از در چوبی وارد که می‌شوی، تازه اول جادو است.

دورتا دور قهوه خانه پر از قاب عکس‌های قدیمی است و اشیای تاریخی که هرکدام حکایتی در دل خود دارند و درخشش آویزها.
دلت می‌خواهد زمان متوقف شود و ساعت‌ها غرق در این سفر زمان باشی.

شما هم اگر مثل من عاشق حکایت و تاریخ و نوستالژی بازی هستید، سفر از این دروازه‌ی تاریخی رنگی را امتحان کنید.


Related image

  • زهرا طلائی

قصه های من و تیمچه

پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۰:۵۴ ب.ظ

وسط بازار کاشان تیمچه امین الدوله همان دروازه ای است که من را به تاریخ دور پرت می کند.
روزهایی هم هست که خسته از شلوغی و سیر تند زندگی پناه می آورم به اینجا، به سکوت و خنکی و بوی عتیقه ها. انگار زمان بی معنا می شود و می توانم ساعت ها خیال بافی کنم و بنویسم؛ مثلا از دیس چینی جهزیه ی دختر ملک التجار یا پیانوی قدیمی خانه عباسی
روزهایی هم هست ذلم می خواهد اینجا دراز بکشم و غرق در کاشی ها شوم و از آدم بودن فرار کنم.
 طبقه ی بالا دایی با چشمان آبی و چینی های لهستانی و چای دارچین اش همان آرامش محض است که ساعت ها می توانم غر بزنم و او بخندد و قصه تعریف کند.

روزهایی هم هست دلم می خواهد برای خودم باشد و بس و من ملک زاده ی آبی ها باشم، در خیال که حداقل می توانم.

Related image



پ.ن: می خوانم همه را اما ببخشید بی صدا و کامنت... 

  • زهرا طلائی

همیشه پای یک زن در میان است

پنجشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ
1. صبح میدان نقش جهان بودم، کنار بازار قیصریه نشسته بودم و فکر می کردم عشق یک زن آدم را تا کجا می کشاند، که پای هر اتفاق مهم یک زن نشسته.
2.قیصریه به سردرب اش معروف است، به نقاشی سر درب که نقش و نگارهایش بر اثر سوختگی از بین رفته یا کمرنگ شده. از دم در پیرمردهای دست فروش با انگشترهای نقره نشسته اند و داخل بازار پر است از نقره فروشی و  مغازه های سنگ های زینتی و آخر بازار هم عتیقه فروش ها.
3. قبل تر ها پسرک عاشقی شاگرد دکان علاقه بندی بوده. یک روز محبوب به حجره می آید و چشمش پی دستمال ابریشمی می رود. پسرک  نه توان خرید دستمال را داشته و نه دلش پی رد کردن خواسته محبوب می رود. دخترک هم شرط می گذارد یا من یا دستمال. تسلیم می شود و دستمال را هدیه می دهد اما فکر جواب پس دادن به صاحب دکان ولش نمی کند. از ترس نمی داند چه کند و آخر سر فکر می کند اگر کل دکان آسیب ببیند، صاحب دکان متوجه دزدی اش نمی شود. پسرک نادان فقط می خواسته  دکان علاقه بندی را آتش بزند اما آتش دکان های دیگر را هم می سوزاند و  بازار غرق آتش و دود می شود. می گویند سوختن سر درب هم به همان خاطر است. 
حالا قصه پسرک شده ضرب المثل برای هر آدم نادانی که برای کار کوچکی بهای گزافی می پردازد.

  • زهرا طلائی

کتابفروشی جادوئی آقای سپاهانی

شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ب.ظ

کتابفروشی آقای سپاهانی مثل انگشتر فیروه ی توی خیابان می درخشد. دستگیره ی در سبزآبی را که می کشی، جادو شروع می شود.

قبل از هرچیزی بوی عود و قفسه های چوبی هیجان زده ات می کند و البته بوی جادوئی پیپ آقای سپاهانی

خودش پشت  میز نشسته و خطاطی می کند. پیرمرد محبوب من با موهای سفید و لبخند عمیق و لهجه ی قشنگ اصفهانی اش.

صدای آهنگ های سنتی.

قفسه های کتاب چوبی سفید با طعم بیدل و بیژن الهی و گلی ترقی و کلی کتاب هیجان انگیز و عمیق 

نیمکت های قرمز چوبی روبه روی هر قفسه

زیباترین کتابفروشی است که دلت نمی خواهد زمان بگذرد و خارج شوی.

دلم میخواهد ساعت برناردی داشتم تا آنجا زمان را متوقف کنم و تا ابد از جادوی آن جا بچشم.


کتابفروشی آقای سپاهانی به خاطر کتاب های درجه یک ادبیات و علوم انسانی و البته آرامش عمیقش معروف است.

  • زهرا طلائی