آبلوموف

آخرین مطالب

۸ مطلب با موضوع «شونا» ثبت شده است

بی‌تاب در انتظار روشنی

يكشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۸، ۰۶:۲۶ ب.ظ

دیروز صبح رفته بودم کلیسای بیت‌لحم و پیرمرد را به هزار خواهش راضی کردم در را باز کند تا در محراب دعا بخوانم
چهره‌ام داد می‌زد چقدر حالم بد است. پیرمرد کنارم ایستاده بود و پشت سرهم ارمنی حرف می‌زد و از انجیل می‌گفت تا مثلا آرام شوم
وقتی گفتم ارمنی نمی‌فهمم و مسلمانم، قیافه‌اش یک طوری شد،همان‌طور که به دیوانه‌ها نگاه می‌کنند. حق داشت، هیچ مسلمانی هشت صبح روز اربعین کلیسا نمی‌رود. حتی مسیحی‌ها هم هشت صبح کلیسا نمی‌روند.
اما من هشت صبح کلیسای بیت‌لحم بودم
آمده بودم برای خودم و تو و این غم لعنتی دعا کنم
این‌جا آمده بودم چون کسی مدام نگاهم نمی‌کند، چون خلوت و ساکت است و چون امن است

دعای آرامی را گذاشته بودم و  تو را تصور می‌کردم، صورتت را، چشم‌هایت را، صدایت را
دعای آرامی و موسیقی که مرد گذاشته بود، اشک‌هایم را جاری کرد
ذلم می‌خواست این غم که دور گردنم پیچیده شده ولم کند و برود
دلم می‌خواست تو و گوشه دلت آرام باشید؛ حتی اگر این‌جا من از دلتنگی و بغض دیوانه شوم

آبی پارسی قشنگم
تو برایم از رهایی گفته بودی
تو برایم از روزهای روشن گفته بودی
تو از امید گفته بودی
و حالا من آمده‌بودم تا فکر تو را رها کنم که این غم برود
آمده‌بودم که امیدواری را تمرین کنم

خیلی سخت است، خیلی درد دارد

کاش فقط دوست بودیم
کاش بیایی و بگویی درست شد تا کمی آرام شوم
کاش کسی من را از این روزهای نکبت جدا می‌کرد
کاش سفری، کلام روشنی، دوستی، سفری

 

دعا کنید، برای هر‌ سه نفرمان، لطفا

 

 

  • زهرا طلائی

قصه‌ی یک شیدایی

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۸، ۰۷:۳۷ ب.ظ

شونا با دیورتیمنتو احمد پژمان شروع شد

شونا برای من، همیشه همراه موسیقی کلاسیک بود

پر از صدای پیانو

پر از شعرهای بیژن الهی

سبز  با عطر بهارنارنج شیراز

اول قصه مثل بهار ویوالدی پر از هیجان و رنگ بود اما فاصله و نویزهای بیهوده قصه را به زمستان کشید و یک شب اسفند پشت پیانو نشست، ساز زد و تمام شد

بعد از آن دلم می‌خواست به غار تنهایی‌ام پناه ببرم و با کسی حرف نزنم، موسیقی کلاسیک گوش ندهم و دیوانه‌ی موومان پنج رقص‌های مجار برامس نباشم

به جادوی شرق پناه بردم

شرق پر از راز و رمز

شرق پر از جادو

شرق پر از خلوت و شیدایی

به کرشمه آرش بابایی و سه‌تار خلیل عالی نژاد پناه برده بودم، به بیدل

و خاکستری غارم پر از رنگ شده بود و حافظ خواندن‌ها امیدوارم می‌کرد 

فکر می‌کردم قرار است تا ابد در این خلوت جادویی بمانم و کیف کنم

قرار نبود بیرون بروم یا با کسی به اشتراک بگذارم

اما این روزها غار تنهایی‌ام بوی نیلوفر و دریا گرفته

صدای کمانچه و دوتار می‌دهد

دوست دارم از دور بشینم، چشم‌هایم را ببندم و گوش کنم، حس کنم

این شیدایی امن و خنک

این شیدایی آبی و پر از کودکانگی

امن اما دور

و

دلم می‌خواهد محو شوم

خالی از کلمه و صحبت و چشم‌هایم را ببندم

 

  • زهرا طلائی

پیغام اضطراری

چهارشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۸، ۰۷:۲۹ ب.ظ

شونا

مدت‌هاست برای تو ننوشته بودم. بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شده و به جادوی تو احتیاج دارم.

این روزها حسابی درهم و شلوغ است، پر از صداهای بلند دوست نداشتنی.

شونا

این شب‌ها نفس کشیدن برایم سخت‌تر از همیشه شده و هربار حس می‌کنم دیگر زنده نمی‌مانم. حتی جادوی سونات مهتاب و دمنوش گل‌گاوزبان هم جواب نمی‌دهد.

چقدر خوب می‌شد اگر بعد از هر سرفه، ریشه درختی سبز می‌شد و من به سبزینگی نزدیک‌تر می‌شدم.

شونا

من از این تنهایی خسته شدم، می‌ترسم.

لطفاً پیغامی برایم بفرست.

  • زهرا طلائی

قسم به خواب هایی که بوی تو دارند

يكشنبه, ۱۲ خرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۲۰ ق.ظ
شاسوسا بودم
کنار همان عمارت مخروب، زیر آسمان شگفت انگیز کویر
تنهای تنها
تنها صدای وبلن‌سل در فضا پخش بود، قطعه‌ی Empty Sky
و مه عمیق، انگار که تمام ابرهای دنیا به زمین آمده بودند
ارغوان ابتهاج می‌خوانم 
و منتظر 
منتظر تو که از میان ابرها پیدا شوی

Image result for ‫شاسوسا‬‎
  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۱۲ خرداد ۹۸ ، ۱۱:۲۰
  • زهرا طلائی

برای شونا

دوشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۹:۲۲ ب.ظ

  • زهرا طلائی

خونه‌ی ما

پنجشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۷، ۱۲:۰۲ ب.ظ

خانه ام صومعه‌سرا خواهد بود، خانه‌ای چوبی میان سبزینگی‌ها

پر از پنجره که هر روز نور خورشید جادو کند

پر از گلدان تا رویاها و روحم در میان این سبزینگی‌ها رشد کند

خانه‌ای چوبی با بوی پرتقال و کاج و دارچین، بوی عود و سرزمین‌های شرقی

خانه‌ای پر از رنگ؛ 

آبی مراکش و قرمز هندوستان و نارنجی نپال، زرد ونگوگ و سبزی فریدا

و طرح‌های کاندینسکی و فربدا

با عطر دمنوش‌ها و کلوچه‌های خانگی

با صدای یاسمین لوی و لئونارد کوهن

و من

 تکه‌ای روح زنان سرخ‌پوست در وجودم

درخشش چشمان زن کولی

ظرافت زن هندی

در انتظار شونا


  • زهرا طلائی

2

پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۲ ب.ظ
شونا این قرار ما نبود.
قرار نبود من من تنهایی زیر این باران توی فین راه بروم و قهوه و سیگار فقط باشد.
قرار نبود اینقدر طول بکشد آمدن و بودنت.
شونا دلم میخواست امروز،خداقل امروز، بودی تا برایت از غم‌انگیز بودن این هفته می‌گفتم؛
 از شکسته شدن بغضم جلوی همه استادها بخاطر پایبند بودن به اخلاق لعنتی.
از خونی که ریخت و من فقط نگاه می‌کردم.
از کابوس شبانه جدید.

شونا من از این زهرای جدید می‌ترسم و کاری از دستم بر نمی‌آید شاید آمدن تو بتواند همان راه باشد.
شونا من آدم صبوری نیستم و تا جایی می‌توانم منتظرت باشم و بعد از آن بی‌تفاوت ‌‌‌‌‌‌ترین آدم جهان می‌شوم؛ حالا خودت میدانی

پ.ن: آینه. فرهاد مهراد
پ.ن: ببخشید بابت بی‌پاسخ بودن کامنت‌ها
  • زهرا طلائی

1

شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۷ ب.ظ

شونا سلام، خوبی؟

حالا که نیستی، نامه نوشتن تنها کاری است که می‌توانم بکنم تا بخوانی روزی. دیروزدر چهارباغ قدم می‌زدم و به تو فکر می‌کردم و به نبودنت که غم دارد. نمی‌دانم الان کجای عالمی اما هر روز که بیدار می‌شوم، به کارهایی فکر می‌کنم که دوست دارم با هم تجربه کنیم. عجیب شاید باشند اما سخت نه. 

مثلاً پابه‌پای من چهارباغ تا کلیسا را بیایی و باهم کتابفروشی آقای سپاهانی برویم، من عتیقه محبوبم توی مغازه اسحاق را نشان بدهم، درخت محبوبم را.  

وسط خیابان خواجه پطروس بشینیم و گاتا بخوریم و تو برایم ابتهاج بخوانی.

 من عاشق رنگ و بوی طبیعتم و یک روز جمعه برویم تره‌بار خرید. اینجا برایم خیلی هیجان انگیز است.

دوست دارم باهم برویم تیمچه و من وسط آبی‌ها و در اعماق تاریخ ببوسمت. شونا، من آرایش های عجیب غریب و عشوه های دخترانه مدرن را بلد نیستم اما به جایش می‌توانم بهترین شیرینی‌هایم را برای تو بپرزم، رنگی و به سمت خودم هیجان‌زده ات کنم و دوستت داشته باشم و تو مخاطب تمام ترجمه‌ها و نوشته‌هایم باشی. هر روز کولی وار و رها باشم و بخندم و ببوسمت.

شونا جایت خالی است تا جامدادی جدید خال خالی‌ام را نشانت بدهم و از شوق کشف چنار قدیمی توی کوالالامپور بگویم و از آرزویم برای داشتن روباه قرمز.

من اینجا وسط آبی‌های مسجد شاه منتظرت هستم تا بیایی و شگفت زده ام کنی پس لطفاً قبل از اینکه دیر شود، بیا.


  • زهرا طلائی