آبلوموف

آخرین مطالب

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

کاش آدم‌ها بزرگ نمی‌شدند

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۵:۱۶ ب.ظ

من می‌ترسم، خیلی خیلی می‌ترسم

من از دنیای آدم بزرگ‌ها می‌ترسم

دنیایی خاکستری، بی‌رحم، خطرناک و پر از دروغ

دلم نمی‌خواهد جزئی از این‌جا باشم، دلم می‌خواهد فرار کنم به سرزمینی دور و رنگی

من دلم نمی‌خواهد بزرگ شوم و جزئی از آن‌ها باشم

کاش می‌دانستند چقدر وحشتناک ‌‌‌‌اند

  • زهرا طلائی

تأملات بین ترجمه ادبیات انگلستان

چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۸، ۱۲:۱۵ ب.ظ

دلم بودن کسی را می‌خواهد

حضور سبز و امن آدمی

شونا شاید

یا دوستی ناشناس

دلم خانواده می‌خواهد

  • زهرا طلائی

لطفاً جواب بدید

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۲۱ ب.ظ

آدمی خالق خداست یا مخلوق او؟

  • زهرا طلائی

و ما ادراک پنیک اتک

پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۱۷ ب.ظ

تنها توی خیابان ناشناخته‌ای گم شده بودم

هوا ابری بود و پر از غبار

شارژ موبایلم صفر بود

محض رضای خدا هیچ آدمی نبود

پریود بودم 

و سرم پر از صدای فریادهای او

و قطع شدن نفس...

 

پ.ن: چقدر این روزها احتیاج دارم صحبت کنم با کسی و قضاوت نشوم.

پ.ن: بریدن از آدم‌هایی که دوست‌شان داری اما نه می‌گویند و از آن می‌ترسند، چقدر سخت و دردناک است

  • زهرا طلائی

برای ماچ

يكشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۷:۴۷ ب.ظ

میم.الف.چ سبز

راستش ارتباط مستقیم با آدم‌ها برایم سخت‌ترین کار دنیاست، می‌توانم ساعت‌ها از دور نگاه‌شان کنم، برای‌شان نامه بنویسم و از بودن‌شان کیف کنم اما هر تلاش برای ارتباط نزدیک‌تر وحشت‌زده‌ام می‌کند؛ انگار که با نزدیک شدن، آن‌ها را از دست می‌دهم.
من هشت سال مدام در قالب‌های متفاوت خواندمت اما این اولین باری است که مثل آدم، مثل یک مخاطب معمولی برایت می‌نویسم و نمی‌دانم این متن چطورمی‌شود. احتمالا در جاهایی کج می‌شود که اگر تو سرت را کج کنی‌راست به نظر می‌آید و بی‌رنگ است چون خودم بی‌رنگ و مزه شده‌ام، لازم نیست با دقت بخوانی.

ماچ را از فهرست وبلاگ‌های به‌روز شده بلاگفا پیدا کردم. هشت سال پیش، شب امتحان ادبیات.
اولش پسرک غرغرو و لوس و احساساتی بود و حالا آقای نویسنده با روحی پر از کودکانگی جذاب، خیالات رنگی و دیوانگی خوش‌طعم است.
در تمام این مدت عاشقت شدم، متنفر شدم، عصبانی شدم و خواستم بزنمت و تقریبا این چند سال آخر هروقت رشت بودم دلتنگت شدم.
تمام این مدت دلم ‌می‌خواست جادویی بلد بودم تا روح نازک و سبزت را حفظ کنم و نگذارم چیزی باعث خراشش شود اما خب استعداد زیادی در یادگرفتن جادو و انتقال آن نداشتم و البته که خودت جادوی شگفت‌انگیزی داشتی و داری.
 از زمانی هم که بیژن الهی را شناختم، خواستم شعرهایش را با صدای تو بشنوم. بی‌هیچ دلیل خاصی، چون به تو می‌اید.
چندشب پیش لبه جهنم بودم و تنها آدمی که دلم می‌خواست حرف بزند، تو بودی.
تو چون دورترین آدم ممکن بودی
چون همیشه تو را با جدیتی خاص و رک بودن تصور کردم و گاهی هم از تو ترسیدم

فکر نمی‌کردم به اینجا برسد.
اما این‌بار که من برایت می‌نویسم، دلم می‌خواهد چقدر تمام این سال‌ها بودنت هیجان‌انگیز و خوب بود، چقدر جادوی تو وسوسه‌ام کرد برای نوشتن و گاهی چقدر خواستم ببوسمت.

ماچ

کاش این روزها خوب باشی و دوباره جادویی‌تر از قبل باشی.

 

با عشق و دلتنگی و ماچ

زهرا

  • زهرا طلائی

خواب‌های آشفته

يكشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۰۹ ب.ظ

دیشب خواب دیدم انزلی هستم
تنها بودم و انزلی پر از ابرهای خاکستری و مه بود

تنها صدای ویلن سل غمگینی بود و صدای او در پس زمینه موسیقی
او که می‌گفت با مرگ من همه چیز درست می‌شود، همه چیز رنگی می‌شود

دور خودم می‌گشتم تا کسی را پیدا کنم، تا راه فراری پیدا کنم اما بیهوده بود
بی‌صدا بودم و انگار حبابی دورم کشیده شده بود، مثل زندان

 ساعت چهار با صدای جیغ زنی در خیابان از خواب پریدم و مثل خواب همه جا تاریک بود و تنها بودم.

  • موافقین ۵ مخالفین ۰
  • ۲۰ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۰۹
  • زهرا طلائی

برای میم

شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۳۹ ق.ظ

دیشب خواب تو را دیدم.
میان مزرعه کوچک و سبزت نشسته بودی و تند تند حرف می‌زدی، با همان لهجه بامزه و شیرینت. از رویاها و آرزوها و آینده و تلاش.
توی خواب مدام می‌پرسیدی و جواب نمی‌دادم ،فقط لبخند احمقانه‌ای می‌زدم.
دهانم را باز می‌کردم تا جواب بدهم اما صدایی خارج نمی‌شد و نمی‌توانستم بگویم چقدر دلم می‌خواهد حرف بزنم.

میم نازنین

تمام دیشب توی خواب دلم می‌خواست حرف بزنم، از روزمرگی‌ها و دلتنگی‌ها و ترس‌ها.
از اینکه شبیه همان آدم‌های احمقی شدم که تو از آن‌ها متنفری.
از اینکه جادویم تمام شده و معمولی شدم.
از اینکه ناامیدت کردم و دلم برایت تنگ شده.

  • موافقین ۶ مخالفین ۰
  • ۱۹ مرداد ۹۸ ، ۱۱:۳۹
  • زهرا طلائی

تولد ۲۲سالگی

شنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۸، ۰۳:۰۷ ب.ظ

در ده‌سالگی تصمیم گرفته بودم هیچ‌وقت بزرگ نشوم، کولی باشم و مسلط به جادوی کلمات.

اما بیست‌ویک‌ساله شدم، مدت هاست ساکنم و در حسرت سفر و تنها کمی از دنیای کلمات ‌می‌دانم.

حالا در تولد بیست‌و‌دو سالگی، در این روزهای خاکستری آرزو می‌کنم تا ته‌مانده‌ی کودکانگی روحم از دست نرود و از دنیای آدم‌بزرگ‌ها فاصله بگیرم، جاری‌تر باشم و بیشتر از قبل غرق در کلمات

باشد که این‌بار همانی بشود که می‌خواهم.

  • زهرا طلائی