آبلوموف

آخرین مطالب

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۸ ثبت شده است

یادداشت موقت

سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۸، ۰۶:۲۷ ب.ظ

آدمی از خود باید به کجا پناه ببرد؟ شاید به خلوت و سکوت

رنجی که علتش از درون باشد، تنها با خلوت و سکوت و پنهانی التیام می‌یابد، شاید البته؛ اینجا نمی‌توان از چیزی مطمئن بود.


مدتی احتیاج دارم به نبودن و اینجا نمی نویسم.

متاسفم

  • زهرا طلائی

خوان دوم

دوشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۸، ۰۵:۳۱ ب.ظ
نتایج ارشد آمد و لعنت به من، با تمام وجود لعنت به من 
واقعا دارم مطمئن میشم  به همه چیز گند میزنم و ...

  • زهرا طلائی

حکایت من و آبلوموف

جمعه, ۱۴ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۲۱ ب.ظ
روزی که دوباره وبلاگم را راه انداختم برای انتخاب اسم مردد بودم. بین اسم قبلی وبلاگم و اسم‌هایی که همیشه برای وبلاگ دوست داشتم و از میان همه آبلوموف انتخاب شد که هیچوقت به آن فکر نکرده‌بودم.
آن روزها رمان آبلوموف را می‌خواندم و در هر بخشش خودم را حس می‌کردم، پر بودم از حس همدردی با آبلوموف، حس نفرت از خودم، حس نیاز به تغییر، حس گم شدن. در نهایت به جای تغییر، رمان را کنار گذاشتم و با اسم آبلوموف نوشتم و نفرتم از آبلوموف درونم بیشتر شد. همین!
هربار با تنبل درونی ام صحبت کردم و قول دادیم از روز بعد همه چیز را جبران کنیم اما کمال طلب درونی قدم می‌گذاشت و لیست طولانی جلوی من می‌کذاشت که باید همه اش انجام می شد، با هم انجام می‌شد و نتیجه هم عالی می‌شد. در این شرایط جز ترس و فرار مگر راه دیگری هم بود؟ دوباره تنفر از من درونی و افسردگی و تمایل به سکون.
دیشب دفتر ترجمه‌های قدیم را پیدا کردم؛ آن روزهایی که هنوز کمال‌طلبی اینقدر بزرگ نشده بود و در آرزوی مترجم ادبی شدن هر روز ترجمه می‌کردم. از خودم متنفر شدم، از خودم که اینقدر راحت آرزوهایم را رها کردم و اینقدر زندگی را ول کردم تا خودش پیش برود، از خودم متنفر شدم که همیشه زود عقب نشستم و همیشه گند زدم.
این بار اینقدر شوکه شده بود که دلم می‌خواست حتی لحظه‌ای هم هدر ندهم و نگذارم قطره‌ای از زندگی بچکد از دستم.
این بار می‌خواستم جلوی غول کمال‌طلب بایستم و نگذارم من را با خود ببرد.
صبح با آبلوموف حرف زدم، برایش نامه نوشتم و گفتم از فردا دوباره شروع می‌کنیم، با هم فردا قدم به قدم شروع می‌کنیم و با هر شکست عقب نمی‌رویم و غرق لیست طولانی نمی‌شویم. با یک عادت ساده کوچک.
می‌دانم سخت است و هر لحظه کمال‌طلب درونی و وسوسه هایش هست و هنوز آنقدر قوی نشدم که هر شکست را راحت کنار بگذارم و هنوز آنقدر با خودم صمیمی نشدم اما باید پیش رفت. آدمی مگر جز برای تلاش خلق نشده و زندگی مگر تنها داشته‌‌ام نیست؟
شاید این بار تا آخرش پیش بروم، خوب پیش بروم.
  • زهرا طلائی

رشت، شهر جادو

دوشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۸، ۱۱:۱۴ ق.ظ

خواب رشت را دیدم.

در میان ابرهای عمیق و باران‌های جادویی اش کنار میدان شهرداری نشسته بودم و بیژن نجدی می‌خواندم.
سبزتر، جادویی‌تر، خنک‌تر از همیشه بود و من رهاتر از هر زمانی، آماده‌ی پرواز
 
 
پ.ن: به اندازه‌ی قرن‌ها دلتنگ رشت و عطرش هستم.
  • زهرا طلائی

در میان جمع هستم و تنها

يكشنبه, ۹ تیر ۱۳۹۸، ۰۳:۳۶ ب.ظ

غزاله علیزاده جایی گفته بود:« خانه ام شلوغ است، دورم پر از آدم است اما احساس تنهایی عمیقی می‌کنم و هیچکس نمی‌فهمد.»
من هم نمی‌فهمیدم، فکر می‌کردم حتما یک نفر پیدا می‌شود که حرف آدمی را بفهمد و تنهایی را از بین ببرد. اما امروز که در میان شلوغی آدم‌ها تنها کلمات تنهایی‌ام را پر می‌کنند و به من آرامش می‌دهند، کاملا علیزاده را می‌فهمم.

اما آدمی گاه به دوستی از جنس خود احتیاج دارد

  • زهرا طلائی

قصه‌‌ی من و خوابگاه

شنبه, ۱ تیر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۷ ب.ظ

چهار سال پیش که خوابگاه آمدم پر از احساس‌های متناقض بودم، احساس هیجان و ترس و گنگی 
هیجان‌زده از سبک جدید زندگی و استقلال
ترس از آدم‌های جدید و تعامل، ترس از مشکلات و ناسازگاری‌ها

 من آنقدر خوش‌شانس بودم که چهارسال خوبی با آدم‌های فوق‌العاده‌ای داشتم. پر از تجربه‌های خوب بود، آنقدر که ناراحتی‌ها و تنهایی‌ها کمرنگ شود

خوابگاه تنهایی داشت اما پر بود از کشف و تجربه‌های جدیدی که لازم بود بگذرانم، خوابگاه یادم داد صبور باشم و با آدم‌ها تعامل درست داشته باشم. خوابگاهم یادم داد فقط متکی به خودم باشم

دیشب که برای آخرین بار در اتاق پنج‌نفره‌مان بودم، احساس ترس و دلتنگی داشتم. دلتنگ آدم‌هایی که با آن‌ها زندگی کردم و ترس از بعد از خوابگاه

من چهارسال به سبک خودم و مستقل بودم، چهارسال یاد گرفتم با آدم‌های مختلف زندگی کنم و مشکلی پیش نیاید اما حالا باید به خانه بروم و شاید این استقلال و این سبک زندگی  از دست برود. من حالا باید از نو یاد بگیرم چطور با افراد خانه تعامل داشته‌باشم بدون اینکه رنجشی پیش بیاید و این خیلی سخت است. این من را می‌ترساند و نمی‌دانم چطور باید پیش بروم

  • زهرا طلائی