آبلوموف

آخرین مطالب

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

انزوای آبی

پنجشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۰۱ ق.ظ

  • زهرا طلائی

به سمت انزوای آبی

دوشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۲:۰۹ ب.ظ

هر روز فکر می‌کنم این وبلاگ بیهوده است،خودم بیهوده هستم،زندگی بیهوده است.

هر روز دلم می‌خواهد فرار کنم و بروم جایی دور که حداقل بدانم آدمی نیست و امید بیهوده نبندم.

دلیل این غم بزرگ شاید احمقانه باشد اما برای من واقعیت زندگی است که هر چند یک‌بار محکم می‌خورد توی صورتم و راستش این‌بار کم آوردم، این بار نمی‌کشم و کاری نمی‌توانم بکنم.

دارم فرار می‌کنم به ناکجا

  • زهرا طلائی

تردیدهای دخترانه های ترسیده ام

چهارشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۲۷ ق.ظ

روزی کسی بود که از آینده‌های دور حرف می‌زد بدون‌ این‌که بگوید من هستم و می‌مانم.
روزی کسی بود که حمایت می‌کرد بدون این‌که بگوید تکیه کن و من هستم.
روزی رفت و من ماندم با ناباوری و دخترانه‌های احمقانه‌ای که جابه‌جا شد و بازی گرفته‌شد.

حالا کسی هست که محکم و مستقیم می گوید من هستم و می‌مانم.
حالا کسی هست که همیشه حمایت کرده و گرما بخشیده و امن بوده.
حالا کسی هست که عمیق است.
اما دخترانه‌های ترک خورده‌ی من حالا به هر حرفی بدگمان‌اند و پر از ترس‌اند و بی‌رحمی است ماندن و حرکت در منطقه‌ی امن  تا زمانی شاید اعتماد کنم و بتوانم امنیت ببخشم.

لعنت به تردیدها و ترس های این چنینی که من را از خودم متنفر می‌کند و احساس می‌کنم چقدر کثیف هستم.

  • زهرا طلائی

برای شونا

دوشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۹:۲۲ ب.ظ

  • زهرا طلائی

لعنت به زندگی شهری

شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۲:۴۶ ب.ظ
تمام دیروز رویای فرار از شهرنشینی و رهایی همراهم بود.
تمام دیروز دلم می خواست چنار* بمانم، فارغ از هر هیاهو  سهراب بخوانم و عطرش را حس کنم.

دیروز مهمان دوستی در روستای دور و سبزی اطراف کاشان بودم. روستایی پر از سبزینگی و بوی صمیمی که بعد از مدت ها توانست روحم را آرام کند. انگار به جایی که باید بازگشته بودم.
بوی کاه گل
بوی نان محلی و آتش
بوی حیوان
بوی سبزینگی
درخت های تنومند سبز  که هرکدام پر از راز و قصه بودند.
 و آدم های قشنگ و ساده پر از راز و رمز

این سادگی ها و جادوی رنگ ها و بوهای عجیب و لبخند و مهر آدم ها روحم را به لرزه انداخت و آرامشی عجیب نصیبم کرد. آنقدر که دلم نمی خواست ترک کنم و به خوابگاه و هیاهوی شهر بازگردم.
 
* چنار : روستای پدری سهراب

پ.ن: تمام دیروز یاد هودی سفید پوش و محمد بودم و دلم حضور تو را می خواست محلوجی عزیزم

  • زهرا طلائی

من جشن فارغ‌التحصیلی را دوست ندارم

جمعه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۵۵ ب.ظ

جشن فارغ‌التحصیلی می‌تواند یکی از قشنگ ترین مراسم‌های تحصیلی باشد به همراه احساسات خوشایند زیاد؛ من هم همین را تصور می‌کردم اما هر روزی که به تاریخ موعود نزدیک می‌شوم، حجم اعصاب خوردی و احساسات بدم شدیدتر می‌شود.

جشن فارغ‌التحصیلی را دوست ندارم چون هم کلاسی‌ها با رفتارهای رئیس‌مابانه احساس بدی به من منتقل می‌کنند و احساس ناراحتی می‌کنم.

جشن فارغ‌التحصیلی را دوست ندارم چون با رویاهایم خیلی متفاوت است، همراهی نیست تا کنارم باشد و منتظرم که در موفقیت و شادی شریک باشد.

جشن فارغ‌التحصیلی را دوست ندارم چون برایم پر از تنهایی است.


پ.ن: حضور دوست دوری را طلب می‌کنم با اینکه می‌دانم ممکن نیست.

در رویایم دسته‌گل آفتابگردان در عکس‌های این روز وجود دارد اما حالا همراهی نیست که دست گلی هم باشد.

  • زهرا طلائی

ساده‌ی پیچیده

پنجشنبه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۳۵ ق.ظ







مرتضی نیک نهاد عکاسی است که تازه کشفش کردم. موقعیت عکس هایش را خلق می کند، با آدم ها و موقعیت های اطرافش به واقعی ترین شکل ممکن. 
این مجموعه عکس از روزمره های آدم ها ساده به نظر می رسد اما ذهن را درگیر می کند تا پشت پرده قصه هایشان بروی و در داستان شریک باشی.


  • زهرا طلائی

موقت(راهنمایی)

سه شنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۰:۳۳ ب.ظ
قبلاً نوشته‌ام که کمال‌طلبی افراطی از مشکلات چند ساله ام شده و من را به سمت اهمال گرایی شدید برده.
 این روزها حسابی کلافه ام از این وضعیت و هر روشی که انجام دادم، جواب نداده.
شما برایم از تجربه اهمال‌کاری و راه‌حل‌‌های‌تان برای مقابله با این غول بزرگ می‌گویید. 
شدیداً نیاز دارم.
  • زهرا طلائی