آبلوموف

آخرین مطالب

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

قصه‌های خوابگاه

جمعه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۳۳ ق.ظ
من از تاریکی می‌ترسم، همیشه می ترسیدم.
 از تنهایی در تاریکی خیلی بیشتر می‌ترسم و تخیلاتم این ترس را بیشتر می‌کند.
امشب در سکوت محض خوابگاه، تنهایی در تاریکی نشسته‌ام و فکر می‌کنم تاریکی و غم با حال بد و خاکستری بودنشان چراغی برای کشف درون هستند، برای کشف رازهای درون و تله‌های شخصی و این عجیب است، خیلی خیلی زیاد. هرچند امشب این تنهایی را نمی‌خواهم.
روی نیمکت قرمز وسط خوابگاه نشسته‌ام و سرما را عمیق‌تر حس می‌کنم و دلم می‌خواهد حرف بزنم با کسی که روحش سبز باشد و چیزی ساده و عریان بشنوم
دلتنگم اما نمی‌دانم درست یا نادرست
  • زهرا طلائی

سبز سبز با ریشه‌هایی عمیق

سه شنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۸، ۱۲:۲۱ ب.ظ
در رویای دیشبم درخت بلوط کهن‌سالی بودم در قبرستان قدیمی و متروک در لهستان؛ تک درخت فراموش‌شده‌ای بالای قبر دخترک سیزده ساله.
  • زهرا طلائی

Mood

يكشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۸، ۰۳:۵۶ ب.ظ

پری دریایی تنها و غمگینی در اقیانوس قلبم حزن‌انگیزترین آواز را سر داده و در سوگ ماهی‌ها بی امان مویه می‌کند.

  • زهرا طلائی

عبور

شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۸، ۱۰:۵۴ ب.ظ

Photo: Katrin Koenning


Transit



Transit
کاترین کونین
  • موافقین ۸ مخالفین ۰
  • ۲۴ فروردين ۹۸ ، ۲۲:۵۴
  • زهرا طلائی

کنکور ارشد

پنجشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۸، ۰۹:۳۲ ب.ظ

تنها دو هفته مانده.

هر روز صبح که بیدار می‌شوم و به سراغ کتاب‌ها می‌روم، بیشتر از قبل به خودم لعنت می‌فرستم و ناامیدتر می‌شوم.

به نتیجه کنکور در خرداد فکر می‌کنم، به طعنه‌های بابا، به نگاه ناراحت مامان، به خودم که هیچوقت خوشحال‌شان نکردم و باعث افتخارشان نبودم.

کنکور تنها راه نجات از این جهنم بود که خودم خراب کردم و لعنت به من.


پ.ن: به گذشته که فکر می‌کنم، می‌بینم هیچوقت موثر نبودم، بابت چیزی به خودم افتخار نکردم و پس چه سود ادامه دادن این مسیر.

هر روز بیشتر سقوط می‌کنم و افسردگی بیشتر خفه‌ام می‌کند و بیشتر به فرار و مرگ فکر می‌کنم.

  • زهرا طلائی

هجده تا سی‌سالگی

يكشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۸، ۰۴:۵۵ ب.ظ

۱۸-۳۰ سالگی عجیب‌ترین دوران زندگی احتمالا؛ پر از گیجی و سوال و تردید

نمی‌دانم این همه مسئله و noise تنها توی سر من است یا نه اما گاهی خسته می‌شوم و جوابی برایش ندارم.

برای توصیفش تا این زمان می‌توانم بگویم:

حال افسردگی گاه‌گاهی

تنهایی‌کرکننده

سئوالات عجیب و زیاد در مورد هویت، آزادی، شخصیت، افسردگی، آینده، دویدن برای فهم بیشتر و رشد و تا حد زیادی بیهوده، نوشتن و غرق در کلمات.

دوازده ‌‌‌سالی که آدم را می‌کشد تا تمام شود.

هر روزش پر از فکر و ایده و آرزو است و واقعا نمی‌دانم آخرش چه می‌شود.

راستش نمی‌دانم باید امیدوار باشم یا نه... دلم می‌خواهد باشم که تنها دارائی‌ام است.

باید کمی دست بکشم از این کمال‌طلبی افراطی که گاهی سپری است برای توجیه

باید کمی عمل‌گرا باشم

و اعتراف می‌کنم باید یک کوچ یا مشاور یا ناظم داشته ‌‌‌‌‌‌‌‌باشم


  • زهرا طلائی

گنگی

پنجشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۵۰ ب.ظ

مهاجرت همیشه دو رو دارد؛
 روی خوشش که همراه با امیدی است برای رفتن به جایی جدید و بهبود اوضاع و رنگی شدن روزها، طرف دیگر اما خاکستری است کاملا. دل بریدن از تعلقات و رفتن به جایی ناشناخته، فاصله گرفتن از هر آنچه عادت کرده بودی و آشنایان
این میان عشق و تخیل پلی است میان این فاصله ها.

کاترین کونینگ عکاس آلمانی مجموعه‌ای عکسی به نام Indefinitely دارد که قصه‌ی فضای ایجاد شده پس از مهاجرت اعضای خانواده اش را نشان می‌دهد.


Katrin Koenning


Katrin Koenning

Katrin Koenning

Katrin Koenning

Katrin Koenning


  • زهرا طلائی

دروازه‌ی تاریخ

چهارشنبه, ۷ فروردين ۱۳۹۸، ۱۱:۲۳ ب.ظ

میدان نقش جهان، بازار آهنگرها، کوچه حاج میرزا، قهوه خانه آزادگان

بخش عظیمی از روحم دل تنگ سال‌های گذشته ای است که هرگز نزیسته ام، سال هایی که رنگ های بیشتری داشت و صمیمی‌تر بود. قبل‌ترها دنبال ماشین زمانی بودم تا مرا به آن زمان ببرد و بعدها فهمیدم هنوز دروازه‌هایی هست ک وصلم می‌کند به ان زمان‌ها و یکی از مهم‌ترینشان برایم قهوه‌خانه چاه حاج میرزا.

از میان تیرگی‌های بازار آهنگرها که رد می‌شوی، وارد کوچه کاه‌گلی حاج میرزا می‌شوی و دروازه جادوئی زمان از آن‌جا شروع می‌شود.
سقف پر از چلچراغ‌ها و آویزهای سبز و سفید قاجاری است که هنوز پر از درخشش هستند و صدای‌شان خوش‌آمد گویی می کند.
شهرفرنگ قرمز و سفیدی که اگر خوب گوش کنی، هنوز صدای آوای صاحبش و خنده‌های بچه ها به گوش می‌رسد، روح را پرواز می‌دهد به دوران قدیم ندیده.
سبوهای سفالی سبز و آبی که هنوز بوی سرکه‌ی مادربزرگ‌ها را می‌دهد و با رنگ قشنگ‌شان دلبری می کنند.
قوه خانه کنار چند کارگاه مس‌گری است و نوای خوش آهنگین چکش هم‌راهت است.

از در چوبی وارد که می‌شوی، تازه اول جادو است.

دورتا دور قهوه خانه پر از قاب عکس‌های قدیمی است و اشیای تاریخی که هرکدام حکایتی در دل خود دارند و درخشش آویزها.
دلت می‌خواهد زمان متوقف شود و ساعت‌ها غرق در این سفر زمان باشی.

شما هم اگر مثل من عاشق حکایت و تاریخ و نوستالژی بازی هستید، سفر از این دروازه‌ی تاریخی رنگی را امتحان کنید.


Related image

  • زهرا طلائی

شعار ۹۸

جمعه, ۲ فروردين ۱۳۹۸، ۰۴:۲۵ ب.ظ
به عادت سال‌های قبل، بر اساس تجربه و حال آن سال،
امید نبستن به هیچ بشری و دل بریدن از همه‌ی همه
قضاوت نکردن هیچ کسی
باشد که ۹۸ رهاتر و با دوز کمتر افسردگی طی شود.
  • زهرا طلائی