آبلوموف

آخرین مطالب

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۷ ثبت شده است

شغل ایده‌آل من

چهارشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۷ ب.ظ








  • زهرا طلائی

قصه های آسایشگاه

سه شنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ب.ظ
بهنام همیشه کت و شلوار می پوشد و توی دستش انگشتر عقیق است.
بهنام گنگ حرف می زند اما نه آنقدر که نتوانی منظورش را بفهمی.
بهنام همیشه لبخند می زند اما نه آنقدر عمیق که غصه توی چشم هایش مشخص نباشد.
بهنام عاشق مداد رنگی یا  خودکار و دفترچه است و همیشه کیف توی دستش  پر از مداد وکاغذهایی با نقاشی های عجیب است.
بهنام دوستی ندارد، اصلا به کسی کاری ندارد اما خوشحال می شود نقاشی هایش را ببینی یا برایش نقاشی بکشی.
بهنام مهندس فرنگ رفته ای بود که یک روز موقع برگشت از شهرش، تصادف می کند و زن و فرزندش را از دست می دهد. بعد از تصادف سوگ و غصه و فشار عصبی را طاقت نمی آورد.
بهنام یک روز آقای مهندس بود اما حالا شده بهنام دیوانه.
بهنام دیوانه نیست فقط عاشق است.
  • زهرا طلائی

آتش دل

پنجشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۷، ۰۵:۳۳ ب.ظ

مشکلم را زیاد فکر کردن تشخیص داده و تجویز کرده هر لحظه فکرهایم را بنویسم و فراموش کنم و قول دادم از امروز صبح تمرین کنم.
 قمر گذاشته ام و فکر نمی‌کنم چقدر دعوا کرده‌ایم که سلیقه‌ موسیقی من شبیه مادربزرگ‌هاست.
کرفس‌ها را می‌شورم و یاد سال‌های بی‌رنگی شهرک نمی‌افتم و حواسم را به سبزینگی‌اش می‌دهم.
کولالامپور را قدم می‌زنم و چشم‌هایم را روی درخت‌ها می‌بندم.
سعی می‌کنم دوباره ساز بزنم و یاد هیجانش نیفتم، حواسم را می‌دهم به نوای نی‌داود و سعی می‌کنم یادم برود عاشق کیهان کلهر بود
کتابخانه را مرتب می‌کنم و به بیدل می‌رسم،دیگر نمی‌شود ادامه داد و نمی‌فهمم کی اشک‌های مزاحم پیدا می‌شوند.
فقط می‌توانم قرص را با دمنوش به لیمو فرو بدهم و برایش بنویسم امروز خیلی خوب بود.بی‌‍‌آنکه بنویسم یک بیت چطور همه تلاش هایم را به باد داد.

شاید برای روز اول بد نبوده .

  • زهرا طلائی

تنهایی یعنی چه

دوشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۶:۰۲ ب.ظ

تنهایی یعنی وقتی خانم منشی می‌گوید نوبت بعدی با یک همراه بیا، تو خیره شوی به دیوار و هیچکس را پیدا نکنی تا همراهت شود.

تنهایی یعنی وقتی امروز توی مطب از ضعف نمی‌توانستم بایستم و در برابر اصرار منشی که می‌گفت زنگ بزن کسی دنبالت بیاید، سر تکان دادم که حالم خوب است و همراه ندارم؛و بعد به سرعت بیرون زدم تا نبینم افسوسش را.

تنهایی همیشه بد نیست اما جایی غلطش خیلی درد دارد.

  • زهرا طلائی

1

شنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۷ ب.ظ

شونا سلام، خوبی؟

حالا که نیستی، نامه نوشتن تنها کاری است که می‌توانم بکنم تا بخوانی روزی. دیروزدر چهارباغ قدم می‌زدم و به تو فکر می‌کردم و به نبودنت که غم دارد. نمی‌دانم الان کجای عالمی اما هر روز که بیدار می‌شوم، به کارهایی فکر می‌کنم که دوست دارم با هم تجربه کنیم. عجیب شاید باشند اما سخت نه. 

مثلاً پابه‌پای من چهارباغ تا کلیسا را بیایی و باهم کتابفروشی آقای سپاهانی برویم، من عتیقه محبوبم توی مغازه اسحاق را نشان بدهم، درخت محبوبم را.  

وسط خیابان خواجه پطروس بشینیم و گاتا بخوریم و تو برایم ابتهاج بخوانی.

 من عاشق رنگ و بوی طبیعتم و یک روز جمعه برویم تره‌بار خرید. اینجا برایم خیلی هیجان انگیز است.

دوست دارم باهم برویم تیمچه و من وسط آبی‌ها و در اعماق تاریخ ببوسمت. شونا، من آرایش های عجیب غریب و عشوه های دخترانه مدرن را بلد نیستم اما به جایش می‌توانم بهترین شیرینی‌هایم را برای تو بپرزم، رنگی و به سمت خودم هیجان‌زده ات کنم و دوستت داشته باشم و تو مخاطب تمام ترجمه‌ها و نوشته‌هایم باشی. هر روز کولی وار و رها باشم و بخندم و ببوسمت.

شونا جایت خالی است تا جامدادی جدید خال خالی‌ام را نشانت بدهم و از شوق کشف چنار قدیمی توی کوالالامپور بگویم و از آرزویم برای داشتن روباه قرمز.

من اینجا وسط آبی‌های مسجد شاه منتظرت هستم تا بیایی و شگفت زده ام کنی پس لطفاً قبل از اینکه دیر شود، بیا.


  • زهرا طلائی

من یک افسرده

جمعه, ۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۸:۴۶ ب.ظ
هر روز این صفحه را باز می کردم تا بنویسم ولی هیچ کدام  به سرانجامی نمی رسید و نصفه رها میشد. منی که همیشه با نوشتن و دنیای واژه ها آرام بودم  حالا از واژه ها می ترسیدم. اما خب امشب بلاخره وسوسه شدم این را منتشر کنم.
زیاد از افسردگی شنیده بودم و همیشه فکر می کردم من هیچوقت دچار نمی شوم اما خب از آن چیزی که فکر می کردم زودتر گریبانم را گرفت.
حرف زدن از افسردگی راحت نیست، لذت بخش هم نیست. مثل باتلاقی است که هربار بیشتر در آن فرو میروی و نمی توانی کاری کنی. برای ما افسرده ها صحبت راحت نیست اما احتیاج داریم شنیده شویم. حوصله آدم ها را نداریم اما دوست داریم کسی باشد. دوست داریم یک گوشه بشینیم و کاری نکنیم اما از بیهوده تلف شدن زمان غصه می خوریم. و من هر سه اولی را داریم اما خالی از هر سه دومی.
تمام صبح فکر می کردم ول کنم بروم بردیا و یک مدت طولانی از همه چیز دور باشم. توی خیال وسایل سفرم را کناز گذاشتم، نقشه فرار چیدم و منظره ها را تصور کردم و بوی آن جا را حس کردم.
و چشم که باز کردم ازاین رویا ساعت سه بعداز ظهر بود و من هنوز وسط باغ دراز کشده بودم...

بردیا منطقه ای حفاظت شده در نپال
  • زهرا طلائی