آبلوموف

آخرین مطالب

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

درد واقعیت

شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۲۴ ب.ظ
توی تصویر ذهنی ام از جامعه یک اتوپیا ساخته بودم.
بدون دروغگوها
بدون قاضی‌ها
بدون بی‌رحمی
بدون فقر
بدون خاکستری
حالا واقعیت و لایه‌های خاکستری آدما سیلی زده توی گوشم و زمینم زده. یک بهت و غصه و درد عمیقی که باید اتفاق می‌افتاد تا بفهمم که از آدم‌ها باید انتظار هر چیزی داشت،تا بفهمم فقط خودمم و خودم،تا بفهمم این‌ رویاها قشنگ‌اند اما فایده ندارند.
تا بفهمم باید بلند شد و رفت، با همه‌ی درد و سختی.

پ.ن:
یک جایی غزاله علیزاده می‌گفت امان از تنهایی، دورم پر از آدم است اما تنها هستم و کسی نمی‌فهمد.

  • زهرا طلائی

دیدی که رسوا شد دلم

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۱۰:۴۹ ق.ظ
امروز روز سی ام است که رفته سفر و هیچ ارتباطی با او ندارم.  همیشه فکر می کردم دوری مشکل ما را حل می کند، فکر می کردم دلتنگ اش نمی شوم اما امروز عجیب دلم هوایش را کرده.
صبح که بیدار شدم به یادش صفحه ی مرضیه گذاشتم و عتیقه هایش را پاک کردم، به لاله ی روسی که می رسم دلم می لرزد؛ چندسال پیش از جمعه بازار خریده بود ، عاشقش بود اما من دو ماه پیش دستم خورد و جفتش را شکستم. تا مدت ها قهر کرده بود.
امروز که روز اوست، دلم می خواهد غذایی که دوست دارد درست کنم .آشپزی ام را هیچ وقت قبول نداشت اما می گفت استامبولی خوب درست می کنی. امروز دلم می خواهد سفره ام را طبق میل او درست کنم.
رومیزی چهارخانه ی قرمز و سفید، ترشی سیر بیست ساله، شربت سکنجبین، استامبولی پر از گوجه با عطر زیره و مرضیه که می خواند: دیدی که رسوا شد دلم...

خانه او را کم دارد، کاش زودتر ببینمش
  • زهرا طلائی

حسرت بزرگ جمعه

شنبه, ۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۳۷ ق.ظ

آخرین بار شهریور  دیدنش رفته‌بودم. سفارش کاموای سبز و سیگار کرده بود. از همیشه ضعیف تر شده بود  اما چشم‌هایش برق می‌زد. از دکتر و خاطرات ازدواج و دلتنگی هایش برایم می‌گفت و یادش بود آیدا و آرش ایران نیستند، عجیب آرام بود. خواست باهم سیگار بکشیم و ناهار پیشش بمانم و به جای آیدا موهایم را ببافد. توی بغلم که خوابید، فکر کردم هرهفته دیدنش بیایم، دفعه‌ی بعد صدایش را ضبط کنم، باهم عکس بگیریم و ...

 امروز دلم مادرانه های اورا می‌خواست، دلم آوازش را می‌خواست. فکر کردم امروز باهم عکس می‌گیریم ...  هیچوقت به جای خالی‌‌اش توی آسایشگاه فکر نکرده بودم... از ظهر بغض ولم نمی‌کند. یاد همه‌ی لحظه‌هایم با او میفتم. روزی که سه تار می‌زد، روزی که آیدای او شدم، آن روز که از عاشقی میگفت، از سیگار کشیدن مخفیانه تا مادرانگی‌اش. شال گردن نیمه‌تمام و پیراهن رنگی که قول دادم برایش ببرم جلوی چشمم است و از خودم بدم می‌آید. لعنت به همه‌ی حواس‌پرتی ها.

انگار دوباره مادرانه هایم را از دست دادم...

  • زهرا طلائی