آبلوموف

آخرین مطالب

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

تردیدهای ذهن آشفته ام

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

کلاس سوم که بودم، معلم پرورشی می گفت:نماز چرا نداره، باید بخونی. بدون چون و چرا.اما من می خواستم بدونم چرا و تا سوالی می پرسیدم دوباره می گفت:چرا نکن از حکم خدا، عقل تو نمیرسه. بگو چشم. هی توی گوشمون گفت اگر نخونید، چه بلاهایی سرتون میاد؛ خدا هر نمازی قبول نمیکنه. نماز با خلوص نیت ولی شما بخونید تا خدا از رحم قبول کنه. 

همون معلم پرورشی باعث شد جشن روز تکلیف بخاطر یه اشتباه، بد بگذره. از اون روز نماز خوندم از سر اجبار و کمی لذت اما نماز خوندنم دوست نداشتم و ترک کردم. توی این سال ها، خوندم و نخوندم؛ با تردید خوندم.

اما الان توی بد برزخ و آشفتگی گیر کردم، دلم آرامش میخواد. دوستم گفت نماز بخون اما خجالت می کشم.

من از خدا خجالت می کشم، از خانواده ام خجالت می کشم، از نمازهای نادرست خودم خجالت می کشم.

شدم دختر سر به مهر.

آشفتگی و تردید  من رها نمی کنه، نمیدونم باید چکار کنم...

  • زهرا طلائی

درون گرایی اجباری و ما فیها

سه شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۵۷ ب.ظ

گاهی آدم ها درون گرا هستند و گاهی مجبور به درون گرا بودن.
این دومی اتفاق دردناکی است و هر روز بیش تر از قبل با بچه هایی مواجه می شوم که مجبور به درون گرا بودن می شوند و با تمام وجودم احساس شان را درک می کنم و خاطراتی زنده می شود و عذاب   می کشم.


پ.ن: هر روز صبح از خواب بیدار می شوم تا درس بخوانم، ساز بزنم، ترجمه کنم اما هر کدام را کمی بعد ول می کنم؛سونات مهتاب بتهوون را پخش می کنم و گوشه ی اتاق می نشینم.

این حجم زیادی از بی انگیزگی و بی حوصلگی و بی هیجانی از کجا می آید، منی که قرار بود چه کارها بکنم ولی دست و دلم به کاری نمی رود

  • زهرا طلائی

۲۱ سالگی

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۷ ب.ظ

با وجود Birthday depression، روز تولدم را دوست دارم.

۱۲ مرداد هرسال، حافظم را برمیدارم و میان درختان چهارباغ فال تولد میگیرم.

 عطر خیابان کولالامپور و درخت هایش را حظ می کنم؛درخت دوم شونا، درخت چهارم آرش، درخت هشتمی بامداد، درخت سوم فروزان.

 ۱۲ مرداد باید پر از کتابفروشی آقای سپاهانی و عطر عود و پیپ اش باشد، پر از قهوه های محمد و گاتای  جلفا و بوی خنک کلیسا.

 ۱۲ مرداد باید آبی های شیخ لطف الله و عتیقه های اسحاق داشته باشد.

 ۱۲ مرداد امسال هم  پر بود از صدای دوستانی که برایم شعر خواندند.

 و دلم میخواد هر روز به اندازه ی امروز سبک باشم.

  • زهرا طلائی

Birthday Depression

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۹ ق.ظ

بعضی ها با اشتیاق منتظر روز تولدشان هستند، برای مراسم روزتولدشان و کیک و مهمانی برنامه ریزی می کنند و کلا با روز تولدشان کیف می کنند. اما بعضی مثل من از یک ماه قبل از تولد عزا می گیرند و حوصله ی هیچ کس را ندارند، حوصله خودشان را هم ندارند و هرچه به آن روز موعود نزدیک تر می شود، دلشان میخواهد از همه فاصله بگیرند.

هرسال روز تولدم یک حزن و افسردگی عجیبی سراغم می آید که هیچ وقت دیگر با این شدت تجربه اش نمی کنم، جلسه ی دادرسی علیه خودم علم می کنم و خودم را به بند قضاوت می کشم که این همه سال چه کردم، به چه دردی خوردم، چه کمکی به بقیه کردم و کاری به نظرات بقیه و شواهد ندارم و جواب هم نمی خواهم فقط انگار می خواهم به خودم ثابت کنم که همه ی این سال ها چقدر بیهوده وقت تلف کردم، به درد نخوردم و تا در درونم همه ی سلول ها احساس شرم و بی مصرفی نکنند، آرام نمی شوم. بعد هم گوشه ای محزون سر روی زانو می گذارم.

فکر می کردم این مریضی عجیب فقط برای من است، اصلا نمی دانستم اسم دارد و چقدر راجع به آن نوشته اند و توصیه کرده اند اما امسال فهمیدم به این حالت عجیب می گویند Birthday Depression. فهمیدم هزاران آدم سراسر دنیا مثل من این حالت را تجربه می کنند، از احساسات شان نوشته اند و راهکار ارائه داده اند.

از دیروز که کلی درباره اش مقاله خوانده ام، حال بهتری دارم  و فکر می کنم امسال راحت تر با این موضوع کنار می آیم و کمتر به خودم غر بزنم اما ته دلم معتقدم  نباید جلویش را گرفت، باید گذاشت این حالت بیاید و خودش برود.

آدم هایی مثل من روزهای قبل تولدشان حساس می شوند، بداخلاق می شوند، از زمان و زمانه بدشان می آید اما احتیاج دارند که بیش تر از همیشه توجه ببینند، تعریف بشنوند تا راحت تر این روزها را طی کنند. پس به ما غر نزنید، از دست ما ناراحت نشوید، تحمل مان کنید و نازمان را بکشید تا تمام شود این پروسه ی عجیب و غریب.

  • زهرا طلائی

ما آدم های نادان

دوشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۲ ق.ظ

آدم ها - اگر آدم باشند - می فهمند که به همه چیز بایست خندید. انما الحیوه الدنیا لعب ولهو... به همه چیز باید خندید.

من او/ رضا امیرخانی

  • موافقین ۵ مخالفین ۰
  • ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۱۲
  • زهرا طلائی

معجزه ی عشق

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۸ ق.ظ
تنها بنایی که اگر بلرزد،محکم تر می شود، دل است! دِل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش، تا شیره اش در بیاید...

من او / رضا امیرخانی
  • زهرا طلائی

long distance relationship

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۳۳ ب.ظ
لانگ دیستنس سخت ترین نوع رابطه است، آنقدر که هیچوقت دیگر نمیخواهم تجربه کنم.
بار عاطفی ماجرا خیلی خیلی بالاست اما کمبود حضور فیزیکی همیشه همراه بود و با هیچ چیزی جبران نمی شد.
و حسودی و حسرت...
هر روز صبح به تمام آدم هایی که او را می دیدند حسودی می کردم، به گلدان های خانه اش، به شاگردهایش.
یک شب اما دیگر طاقت نیاوردم، طاقت دیدارهای هرچند ماه یک بار و دلتنگی های همیشگی را نداشتم. شیفت دیلیت همه ی آهنگ و عکس و ویس ها؛ فکر می کردم تمام می شود اما هنوز بعد از چند ماه ته دلم گاهی می لرزد برای همان رابطه ی سخت.
لانگ دیتنس بی اعتمادم کرده اما گاهی دلم از این بی عشقی های اخیر می گیرد.
  • زهرا طلائی