آبلوموف

آخرین مطالب

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

حکایت عشق

دوشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۷، ۰۹:۰۶ ب.ظ

گفت: می‌دونی وارد شدن توی یه عشق اشتباهی حکایت بچه‌ای هست که مامانش رو توی بازار یا یه جای مذهبی که همه خانما چادر سرشون هست٬ گم کنه. هراسون می‌شه٬ قلبش تاپ تاپ می‌کنه٬ گریه‌ش می‌گیره و از پشت یهو کسی رو می‌بینه که تصور می‌کنه مادرش هست. چنگ می‌ندازه به چادرش. خانمه روشو برمی گردونه و بچه می‌بینه مادرش نیست... چادر رو رها می‌کنه. سرشو می‌ندازه پایین. مستأصل می‌شه. می‌ترسه و شاید اشکش خشک بشه. می‌ره می‌شینه یه گوشه. زانوشو بغل می‌گیره. ولی خب... اگه بچه مادرشو پیدا نکنه٬ بلاخره مادر بچه‌شو پیدا می‌کنه...


عطیه

  • زهرا طلائی

درس زندگی

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۸ ب.ظ
در کنار همه ی چیزهایی که توی کتاب های درسی می نویسند، خطاب به همه ی دختران باید اضافه کنند:
«شاهزاده ی سوار بر اسب سفید مال قصه هاست، منتظر کسی نمان و خودت بلند شو و بجنگ برای آرزو و رویاهایت»

  • زهرا طلائی

قصه های آسایشگاه

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۳۸ ب.ظ

همیشه از این سالن و بوی تند و چراغ های کم اش میترسیدم، میترسیدم از این حجم انبوه تنهایی و رنج پخش شده توی فضا.

پایم را که داخل سالن گذاشتم، بوی ادرار و استفراغ و ماندگی توی دماغم پیچید، چهره های زرد و چشم های منتظر...  طاقت ماندن نداشتم، قبل از اینکه بیرون بروم، صدا زد آیدا؟ دلم تنگ شده بود، چرا دیر کردی؟ 
پیرزن شیک و خوش پوش آسایشگاه که حالا فراموشی گرفته و منتظر آیدای سفر کرده اش بود.             
دلم با صدایش لرزید.او دختر میخواست و من مادرانه، میخواستم آیدا باشم.    ب
با هم ناهار خوردیم، موهایم را بافت، قصه گفت، رژ زد برایم. قرص هایش را که خورد،ضعیف تر از همیشه توی بغلم خوابش برد.                                         

 از ظهر تا الان چیزی توی گلویم گیر کرده، از ظهر تا الان تنم بوی مادر گرفته.دلم نمیخواهد موهایم را باز کنم، صورتم را بشورم، اصلا دلم میخواهد بروم آیدا را پیدا کنم و بزنم توی گوشش.    

یک غمی مثل غم غربت توی گلویم پیچیده.
  • زهرا طلائی