آبلوموف

آخرین مطالب

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۷ ثبت شده است

برای هودی سفیدی که سفر می رود

پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۱:۲۳ ب.ظ
دوست هودی سفید پوش تازه پیدا شده سلام
ع کانال تو را محبوب ترین کانالش معرفی کرده بود و حسن سلیقه اش باعث شد وسوسه شوم و مطالبت را بخوانم. انگار پرت شده باشم به دنیای سبز و عمیقی که دنبالش می گشتم با رطوبت رشت و بوی پیچ امین الدوله خانه طلی جان.
من آدم حسودی ام. دلم می خواهد همه ی آدم های رنگی که کشف می کنم را برای خودم نگه دارم و دور از همه و مدت هاست دلم خواسته تو را زیر بغلم بزنم و با خودم ببرم بردیا و تو حرف بزنی، تو با جادوی درونت معجزه خلق کنی و من از زمین جدا شوم.
مدت هاست دلم خواسته برایت بنویسم که به همه ی دوستانت حسودی ام می شود و خیلی بی ادبی که این همه خوب می نویسی و من را اینطور اسیر کردی اما نشد. امروز زیر پنجه های پانیک اتک در حال خفه شدن بودم اما همان بوی رطوبت تو جادوکرد... انگار به جای خشکی های اینجا، وسط کلیسای سنت میشل نشسته باشم؛ امن و عجیب 
راستش تمام قدرتم را به کار بستم که کلمات جادویی و پر عطری را به کار ببرم اما زورم فقط به همین رسید. ببخشید مثل تو بلد نیستم جادو کنم.
فقط
ممنون هستی و می نویسی.
ممنون دوست شدیم.

بوس به لپ راستت
مواظب خودت باش


این قطعه را مدت هاست دوست دارم با تو به اشتراک بذارم.
  • زهرا طلائی

قصه های من و تیمچه

پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۷، ۱۰:۵۴ ب.ظ

وسط بازار کاشان تیمچه امین الدوله همان دروازه ای است که من را به تاریخ دور پرت می کند.
روزهایی هم هست که خسته از شلوغی و سیر تند زندگی پناه می آورم به اینجا، به سکوت و خنکی و بوی عتیقه ها. انگار زمان بی معنا می شود و می توانم ساعت ها خیال بافی کنم و بنویسم؛ مثلا از دیس چینی جهزیه ی دختر ملک التجار یا پیانوی قدیمی خانه عباسی
روزهایی هم هست ذلم می خواهد اینجا دراز بکشم و غرق در کاشی ها شوم و از آدم بودن فرار کنم.
 طبقه ی بالا دایی با چشمان آبی و چینی های لهستانی و چای دارچین اش همان آرامش محض است که ساعت ها می توانم غر بزنم و او بخندد و قصه تعریف کند.

روزهایی هم هست دلم می خواهد برای خودم باشد و بس و من ملک زاده ی آبی ها باشم، در خیال که حداقل می توانم.

Related image



پ.ن: می خوانم همه را اما ببخشید بی صدا و کامنت... 

  • زهرا طلائی

کار من جادو کردن است

سه شنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۴۷ ب.ظ

دوست داشتم درنا باشم، قاصد آرزوها و رویاهای آدمی 

  • زهرا طلائی

همیشه پای یک زن در میان است

پنجشنبه, ۱۱ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ
1. صبح میدان نقش جهان بودم، کنار بازار قیصریه نشسته بودم و فکر می کردم عشق یک زن آدم را تا کجا می کشاند، که پای هر اتفاق مهم یک زن نشسته.
2.قیصریه به سردرب اش معروف است، به نقاشی سر درب که نقش و نگارهایش بر اثر سوختگی از بین رفته یا کمرنگ شده. از دم در پیرمردهای دست فروش با انگشترهای نقره نشسته اند و داخل بازار پر است از نقره فروشی و  مغازه های سنگ های زینتی و آخر بازار هم عتیقه فروش ها.
3. قبل تر ها پسرک عاشقی شاگرد دکان علاقه بندی بوده. یک روز محبوب به حجره می آید و چشمش پی دستمال ابریشمی می رود. پسرک  نه توان خرید دستمال را داشته و نه دلش پی رد کردن خواسته محبوب می رود. دخترک هم شرط می گذارد یا من یا دستمال. تسلیم می شود و دستمال را هدیه می دهد اما فکر جواب پس دادن به صاحب دکان ولش نمی کند. از ترس نمی داند چه کند و آخر سر فکر می کند اگر کل دکان آسیب ببیند، صاحب دکان متوجه دزدی اش نمی شود. پسرک نادان فقط می خواسته  دکان علاقه بندی را آتش بزند اما آتش دکان های دیگر را هم می سوزاند و  بازار غرق آتش و دود می شود. می گویند سوختن سر درب هم به همان خاطر است. 
حالا قصه پسرک شده ضرب المثل برای هر آدم نادانی که برای کار کوچکی بهای گزافی می پردازد.

  • زهرا طلائی

کتابفروشی جادوئی آقای سپاهانی

شنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۷، ۰۸:۵۶ ب.ظ

کتابفروشی آقای سپاهانی مثل انگشتر فیروه ی توی خیابان می درخشد. دستگیره ی در سبزآبی را که می کشی، جادو شروع می شود.

قبل از هرچیزی بوی عود و قفسه های چوبی هیجان زده ات می کند و البته بوی جادوئی پیپ آقای سپاهانی

خودش پشت  میز نشسته و خطاطی می کند. پیرمرد محبوب من با موهای سفید و لبخند عمیق و لهجه ی قشنگ اصفهانی اش.

صدای آهنگ های سنتی.

قفسه های کتاب چوبی سفید با طعم بیدل و بیژن الهی و گلی ترقی و کلی کتاب هیجان انگیز و عمیق 

نیمکت های قرمز چوبی روبه روی هر قفسه

زیباترین کتابفروشی است که دلت نمی خواهد زمان بگذرد و خارج شوی.

دلم میخواهد ساعت برناردی داشتم تا آنجا زمان را متوقف کنم و تا ابد از جادوی آن جا بچشم.


کتابفروشی آقای سپاهانی به خاطر کتاب های درجه یک ادبیات و علوم انسانی و البته آرامش عمیقش معروف است.

  • زهرا طلائی