آبلوموف

آخرین مطالب

۱ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

2

پنجشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۷، ۰۳:۰۲ ب.ظ
شونا این قرار ما نبود.
قرار نبود من من تنهایی زیر این باران توی فین راه بروم و قهوه و سیگار فقط باشد.
قرار نبود اینقدر طول بکشد آمدن و بودنت.
شونا دلم میخواست امروز،خداقل امروز، بودی تا برایت از غم‌انگیز بودن این هفته می‌گفتم؛
 از شکسته شدن بغضم جلوی همه استادها بخاطر پایبند بودن به اخلاق لعنتی.
از خونی که ریخت و من فقط نگاه می‌کردم.
از کابوس شبانه جدید.

شونا من از این زهرای جدید می‌ترسم و کاری از دستم بر نمی‌آید شاید آمدن تو بتواند همان راه باشد.
شونا من آدم صبوری نیستم و تا جایی می‌توانم منتظرت باشم و بعد از آن بی‌تفاوت ‌‌‌‌‌‌ترین آدم جهان می‌شوم؛ حالا خودت میدانی

پ.ن: آینه. فرهاد مهراد
پ.ن: ببخشید بابت بی‌پاسخ بودن کامنت‌ها
  • زهرا طلائی