آبلوموف

آخرین مطالب

تا رهایی

پنجشنبه, ۱۸ مهر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۳ ب.ظ

من هیچ‌وقت دوست نداشتم آدم‌ها را اذیت کنم اما خیلی‌ها را اذیت کردم

من همیشه دوست داشتم دوست خوبی بودم اما هیچ‌وقت نبودم

من همیشه دوست داشتم با کلمات جادو خلق کنم اما انگار کلماتم همیشه محو بودند

من همیشه دوست داشتم بوی رشت بدهم، دوست داشتم سبزینگی داشتم اما بوی انزلی دادم؛ نه از شوریدگی انزلی، از غم حل‌شده در این شهر

من همیشه دوست داشتم می‌توانستم دریاچه قو چایکوفسکی را اجرا کنم اما هربار فقط توانستم بشنوم

من همیشه دوست داشتم کولی باشم، رها و شوریده باشم و تا آخر نرسیدم به کولی بودن

من دوست نداشتم امشب تنها بودم اما تنها هستم و آدم گاهی در تنهایی تصمیم‌های عجیب و بزرگ می‌گیرد

مثل رهایی، مثل محو شدن، مثل سکوت

 

انزلی

  • زهرا طلائی

نظرات (۱)

  • Daisy ‌‌‌‌
  • این فیلمه رو دوست داشتم

    به خصوص لوکیشن، بازی ها و موسیقیش

    چقدر حرف داشت اون پنیرهایی که علی مصفا برای لیلا میساخت... 

    نمیخرید که، میساخت، درست یادم مونده؟

     

    چند تا فیلم این سبکی دیگه دیده بودم، ولی یادم نمیادشون :) 

    پاسخ:
    من هم خیلی دوستش دارم، شاید چند بار دیده باشم و هنوز سیر نشدم

    اگرفیلم «چیزهایی هست که نمیدانی» رو ندیدی، ببین. مطمئنم لذت می‌بری