شونا سلام، خوبی؟

حالا که نیستی، نامه نوشتن تنها کاری است که می‌توانم بکنم تا بخوانی روزی. دیروزدر چهارباغ قدم می‌زدم و به تو فکر می‌کردم و به نبودنت که غم دارد. نمی‌دانم الان کجای عالمی اما هر روز که بیدار می‌شوم، به کارهایی فکر می‌کنم که دوست دارم با هم تجربه کنیم. عجیب شاید باشند اما سخت نه. 

مثلاً پابه‌پای من چهارباغ تا کلیسا را بیایی و باهم کتابفروشی آقای سپاهانی برویم، من عتیقه محبوبم توی مغازه اسحاق را نشان بدهم، درخت محبوبم را.  

وسط خیابان خواجه پطروس بشینیم و گاتا بخوریم و تو برایم ابتهاج بخوانی.

 من عاشق رنگ و بوی طبیعتم و یک روز جمعه برویم تره‌بار خرید. اینجا برایم خیلی هیجان انگیز است.

دوست دارم باهم برویم تیمچه و من وسط آبی‌ها و در اعماق تاریخ ببوسمت. شونا، من آرایش های عجیب غریب و عشوه های دخترانه مدرن را بلد نیستم اما به جایش می‌توانم بهترین شیرینی‌هایم را برای تو بپرزم، رنگی و به سمت خودم هیجان‌زده ات کنم و دوستت داشته باشم و تو مخاطب تمام ترجمه‌ها و نوشته‌هایم باشی. هر روز کولی وار و رها باشم و بخندم و ببوسمت.

شونا جایت خالی است تا جامدادی جدید خال خالی‌ام را نشانت بدهم و از شوق کشف چنار قدیمی توی کوالالامپور بگویم و از آرزویم برای داشتن روباه قرمز.

من اینجا وسط آبی‌های مسجد شاه منتظرت هستم تا بیایی و شگفت زده ام کنی پس لطفاً قبل از اینکه دیر شود، بیا.