هر روز این صفحه را باز می کردم تا بنویسم ولی هیچ کدام  به سرانجامی نمی رسید و نصفه رها میشد. منی که همیشه با نوشتن و دنیای واژه ها آرام بودم  حالا از واژه ها می ترسیدم. اما خب امشب بلاخره وسوسه شدم این را منتشر کنم.
زیاد از افسردگی شنیده بودم و همیشه فکر می کردم من هیچوقت دچار نمی شوم اما خب از آن چیزی که فکر می کردم زودتر گریبانم را گرفت.
حرف زدن از افسردگی راحت نیست، لذت بخش هم نیست. مثل باتلاقی است که هربار بیشتر در آن فرو میروی و نمی توانی کاری کنی. برای ما افسرده ها صحبت راحت نیست اما احتیاج داریم شنیده شویم. حوصله آدم ها را نداریم اما دوست داریم کسی باشد. دوست داریم یک گوشه بشینیم و کاری نکنیم اما از بیهوده تلف شدن زمان غصه می خوریم. و من هر سه اولی را داریم اما خالی از هر سه دومی.
تمام صبح فکر می کردم ول کنم بروم بردیا و یک مدت طولانی از همه چیز دور باشم. توی خیال وسایل سفرم را کناز گذاشتم، نقشه فرار چیدم و منظره ها را تصور کردم و بوی آن جا را حس کردم.
و چشم که باز کردم ازاین رویا ساعت سه بعداز ظهر بود و من هنوز وسط باغ دراز کشده بودم...

بردیا منطقه ای حفاظت شده در نپال