توی تصویر ذهنی ام از جامعه یک اتوپیا ساخته بودم.
بدون دروغگوها
بدون قاضی‌ها
بدون بی‌رحمی
بدون فقر
بدون خاکستری
حالا واقعیت و لایه‌های خاکستری آدما سیلی زده توی گوشم و زمینم زده. یک بهت و غصه و درد عمیقی که باید اتفاق می‌افتاد تا بفهمم که از آدم‌ها باید انتظار هر چیزی داشت،تا بفهمم فقط خودمم و خودم،تا بفهمم این‌ رویاها قشنگ‌اند اما فایده ندارند.
تا بفهمم باید بلند شد و رفت، با همه‌ی درد و سختی.

پ.ن:
یک جایی غزاله علیزاده می‌گفت امان از تنهایی، دورم پر از آدم است اما تنها هستم و کسی نمی‌فهمد.