امروز روز سی ام است که رفته سفر و هیچ ارتباطی با او ندارم.  همیشه فکر می کردم دوری مشکل ما را حل می کند، فکر می کردم دلتنگ اش نمی شوم اما امروز عجیب دلم هوایش را کرده.
صبح که بیدار شدم به یادش صفحه ی مرضیه گذاشتم و عتیقه هایش را پاک کردم، به لاله ی روسی که می رسم دلم می لرزد؛ چندسال پیش از جمعه بازار خریده بود ، عاشقش بود اما من دو ماه پیش دستم خورد و جفتش را شکستم. تا مدت ها قهر کرده بود.
امروز که روز اوست، دلم می خواهد غذایی که دوست دارد درست کنم .آشپزی ام را هیچ وقت قبول نداشت اما می گفت استامبولی خوب درست می کنی. امروز دلم می خواهد سفره ام را طبق میل او درست کنم.
رومیزی چهارخانه ی قرمز و سفید، ترشی سیر بیست ساله، شربت سکنجبین، استامبولی پر از گوجه با عطر زیره و مرضیه که می خواند: دیدی که رسوا شد دلم...

خانه او را کم دارد، کاش زودتر ببینمش