آخرین بار شهریور  دیدنش رفته‌بودم. سفارش کاموای سبز و سیگار کرده بود. از همیشه ضعیف تر شده بود  اما چشم‌هایش برق می‌زد. از دکتر و خاطرات ازدواج و دلتنگی هایش برایم می‌گفت و یادش بود آیدا و آرش ایران نیستند، عجیب آرام بود. خواست باهم سیگار بکشیم و ناهار پیشش بمانم و به جای آیدا موهایم را ببافد. توی بغلم که خوابید، فکر کردم هرهفته دیدنش بیایم، دفعه‌ی بعد صدایش را ضبط کنم، باهم عکس بگیریم و ...

 امروز دلم مادرانه های اورا می‌خواست، دلم آوازش را می‌خواست. فکر کردم امروز باهم عکس می‌گیریم ...  هیچوقت به جای خالی‌‌اش توی آسایشگاه فکر نکرده بودم... از ظهر بغض ولم نمی‌کند. یاد همه‌ی لحظه‌هایم با او میفتم. روزی که سه تار می‌زد، روزی که آیدای او شدم، آن روز که از عاشقی میگفت، از سیگار کشیدن مخفیانه تا مادرانگی‌اش. شال گردن نیمه‌تمام و پیراهن رنگی که قول دادم برایش ببرم جلوی چشمم است و از خودم بدم می‌آید. لعنت به همه‌ی حواس‌پرتی ها.

انگار دوباره مادرانه هایم را از دست دادم...