نمی دونم چند دقیقه بود بی وقفه به آدم های توی ترمینال نگاه می کردم؛ حالت چهره و لهجه ها و لباس های مختلف شان برایم جالب بود. همگی عجله داشتند برای رفتن  و دور شدن.

ناخودآگاه شتاب آت ها من را هم گرفت و دلم می خواست جایی رهسپار باشم. حس می کردم دیرم شده و ماندنم بی فایده است. هر دفعه توی ترمینال های مختلف می روم یاد فیلم ترمینال میفتم، مردی ایرانی که ویزا نگرفت و سال ها توی ترمینال زندگی کرد. 
صبرش توی این سال ها، غصه اش موقع دیدن مسافرهای دیگر، حسرتش، غم عادت کردن همه اش برایم جالب است