رشت عزیزم نمی‌دانم از کی این‌قدر برایم پررنگ و جذاب و دوست‌داشتنی شدی، اصلاً اولین خاطره‌ام با تو را به یاد نمی‌آورم اما حالا برایم نقش بهشتی روی زمین را پیدا کردی، پر از خاطره و آدم‌های دوست‌داشتنی و مهم زندگی‌ام.
به تو که فکر می‌کنم، یاد طلی جان و عمو میفتم، یاد پدربزرگ، یاد میم، یاد باران؛ همه‌شان رفتند.
به تو که فکر می‌کنم، یاد آبی خانه‌ی سمیعی میفتم، یاد میدان شهرداری مقدس، یاد خاکردبیج و ساغری سازان و دکتر (ح) آبی.
به تو که فکر می‌کنم پر می‌شوم از آوای فهیمه اکبر و  احمد عاشور پور و بازارمچ.

دلم برایت تنگ‌شده، بیشتر از همیشه.
این روزها که فشارها دو برابر شده، آرامش دور شده، گرمای بدی دورم را گرفته، دلم تو را می‌خواهد. رشت آرام‌بخش و مهربان...

از صبح صدای بازار  گوش کردم، آهنگ‌هایی که بامداد فرستاده گوش کردم، عکس‌های باران را دیدم، خاکاردبیج درست کردم، هرچند نه قابل‌دیدن است و نه قابل‌خوردن، اما کم نشد این دل‌تنگی و زیادتر شد، بغضم زیادتر شد.

رشت پر از خاطره‌های قدیمی و کمرنگ از آدم‌های ازدست‌رفته شدی.
پر از خاطره از آدم‌های مهم این چند سال هستی و همیشه می‌ترسم این‌ها را هم از دست بدم.