شنبه 17 شهریور/ 5 صبح:

سگ سیاه افسردگی علنا خود را نشان داد.

رویای صبح های مه آلود رشت می دیدم و غافل از مهمان ناخوانده ای شوم که قرار است تا مدتها  همراهم باشد و به روزهایم رنگ خاکستری بزند...

دخترکی که قرار بود روحی همچون کولی ها سرگشته و رها و شوریده داشته باشد اما حالا درخت نارنجی است تنها با یک نارنج آفت زده غرق در مه.

دور این باغ خاکستر ریختم، ورد خواندم، درخت را تهدید کردم اما رقیب قوی بود؛ این مهمان ناخوانده ای که نمی دانم کی قرار است دور شود از باغ وجودم و فرصت رویش دوباره بدهد.

کولی که چشم دوخته به آتش و در هوس رقص، پر از حسرت و درد پاهایی ورم کرده...