کلاس سوم که بودم، معلم پرورشی می گفت:نماز چرا نداره، باید بخونی. بدون چون و چرا.اما من می خواستم بدونم چرا و تا سوالی می پرسیدم دوباره می گفت:چرا نکن از حکم خدا، عقل تو نمیرسه. بگو چشم. هی توی گوشمون گفت اگر نخونید، چه بلاهایی سرتون میاد؛ خدا هر نمازی قبول نمیکنه. نماز با خلوص نیت ولی شما بخونید تا خدا از رحم قبول کنه. 

همون معلم پرورشی باعث شد جشن روز تکلیف بخاطر یه اشتباه، بد بگذره. از اون روز نماز خوندم از سر اجبار و کمی لذت اما نماز خوندنم دوست نداشتم و ترک کردم. توی این سال ها، خوندم و نخوندم؛ با تردید خوندم.

اما الان توی بد برزخ و آشفتگی گیر کردم، دلم آرامش میخواد. دوستم گفت نماز بخون اما خجالت می کشم.

من از خدا خجالت می کشم، از خانواده ام خجالت می کشم، از نمازهای نادرست خودم خجالت می کشم.

شدم دختر سر به مهر.

آشفتگی و تردید  من رها نمی کنه، نمیدونم باید چکار کنم...