گاهی آدم ها درون گرا هستند و گاهی مجبور به درون گرا بودن.
این دومی اتفاق دردناکی است و هر روز بیش تر از قبل با بچه هایی مواجه می شوم که مجبور به درون گرا بودن می شوند و با تمام وجودم احساس شان را درک می کنم و خاطراتی زنده می شود و عذاب   می کشم.


پ.ن: هر روز صبح از خواب بیدار می شوم تا درس بخوانم، ساز بزنم، ترجمه کنم اما هر کدام را کمی بعد ول می کنم؛سونات مهتاب بتهوون را پخش می کنم و گوشه ی اتاق می نشینم.

این حجم زیادی از بی انگیزگی و بی حوصلگی و بی هیجانی از کجا می آید، منی که قرار بود چه کارها بکنم ولی دست و دلم به کاری نمی رود