بعضی ها با اشتیاق منتظر روز تولدشان هستند، برای مراسم روزتولدشان و کیک و مهمانی برنامه ریزی می کنند و کلا با روز تولدشان کیف می کنند. اما بعضی مثل من از یک ماه قبل از تولد عزا می گیرند و حوصله ی هیچ کس را ندارند، حوصله خودشان را هم ندارند و هرچه به آن روز موعود نزدیک تر می شود، دلشان میخواهد از همه فاصله بگیرند.

هرسال روز تولدم یک حزن و افسردگی عجیبی سراغم می آید که هیچ وقت دیگر با این شدت تجربه اش نمی کنم، جلسه ی دادرسی علیه خودم علم می کنم و خودم را به بند قضاوت می کشم که این همه سال چه کردم، به چه دردی خوردم، چه کمکی به بقیه کردم و کاری به نظرات بقیه و شواهد ندارم و جواب هم نمی خواهم فقط انگار می خواهم به خودم ثابت کنم که همه ی این سال ها چقدر بیهوده وقت تلف کردم، به درد نخوردم و تا در درونم همه ی سلول ها احساس شرم و بی مصرفی نکنند، آرام نمی شوم. بعد هم گوشه ای محزون سر روی زانو می گذارم.

فکر می کردم این مریضی عجیب فقط برای من است، اصلا نمی دانستم اسم دارد و چقدر راجع به آن نوشته اند و توصیه کرده اند اما امسال فهمیدم به این حالت عجیب می گویند Birthday Depression. فهمیدم هزاران آدم سراسر دنیا مثل من این حالت را تجربه می کنند، از احساسات شان نوشته اند و راهکار ارائه داده اند.

از دیروز که کلی درباره اش مقاله خوانده ام، حال بهتری دارم  و فکر می کنم امسال راحت تر با این موضوع کنار می آیم و کمتر به خودم غر بزنم اما ته دلم معتقدم  نباید جلویش را گرفت، باید گذاشت این حالت بیاید و خودش برود.

آدم هایی مثل من روزهای قبل تولدشان حساس می شوند، بداخلاق می شوند، از زمان و زمانه بدشان می آید اما احتیاج دارند که بیش تر از همیشه توجه ببینند، تعریف بشنوند تا راحت تر این روزها را طی کنند. پس به ما غر نزنید، از دست ما ناراحت نشوید، تحمل مان کنید و نازمان را بکشید تا تمام شود این پروسه ی عجیب و غریب.