گفت: می‌دونی وارد شدن توی یه عشق اشتباهی حکایت بچه‌ای هست که مامانش رو توی بازار یا یه جای مذهبی که همه خانما چادر سرشون هست٬ گم کنه. هراسون می‌شه٬ قلبش تاپ تاپ می‌کنه٬ گریه‌ش می‌گیره و از پشت یهو کسی رو می‌بینه که تصور می‌کنه مادرش هست. چنگ می‌ندازه به چادرش. خانمه روشو برمی گردونه و بچه می‌بینه مادرش نیست... چادر رو رها می‌کنه. سرشو می‌ندازه پایین. مستأصل می‌شه. می‌ترسه و شاید اشکش خشک بشه. می‌ره می‌شینه یه گوشه. زانوشو بغل می‌گیره. ولی خب... اگه بچه مادرشو پیدا نکنه٬ بلاخره مادر بچه‌شو پیدا می‌کنه...


عطیه