همیشه از این سالن و بوی تند و چراغ های کم اش میترسیدم، میترسیدم از این حجم انبوه تنهایی و رنج پخش شده توی فضا.

پایم را که داخل سالن گذاشتم، بوی ادرار و استفراغ و ماندگی توی دماغم پیچید، چهره های زرد و چشم های منتظر...  طاقت ماندن نداشتم، قبل از اینکه بیرون بروم، صدا زد آیدا؟ دلم تنگ شده بود، چرا دیر کردی؟ 
پیرزن شیک و خوش پوش آسایشگاه که حالا فراموشی گرفته و منتظر آیدای سفر کرده اش بود.             
دلم با صدایش لرزید.او دختر میخواست و من مادرانه، میخواستم آیدا باشم.    ب
با هم ناهار خوردیم، موهایم را بافت، قصه گفت، رژ زد برایم. قرص هایش را که خورد،ضعیف تر از همیشه توی بغلم خوابش برد.                                         

 از ظهر تا الان چیزی توی گلویم گیر کرده، از ظهر تا الان تنم بوی مادر گرفته.دلم نمیخواهد موهایم را باز کنم، صورتم را بشورم، اصلا دلم میخواهد بروم آیدا را پیدا کنم و بزنم توی گوشش.    

یک غمی مثل غم غربت توی گلویم پیچیده.